تبليغاتX
براستی آدولف هیتلر که بود؟
زندگی نامه آدولف هیتلر
امروز در مورد هيتلر و زنان می خوام يه ذره حرف بزنم..............
هيتلر تا آخرين ساعات عمرش ازدواج نکرد و دليل اون هم اين بود که او اين طوری فکر می کرد که اگه زن بگيره ديگه نمی تونه ۱۰۰٪ عشقش رو برای کشورش بگذاره و عشقش تقسيم می شه و نمی تونه درست به کشورش فکر کنه.....
اصولا هيتلر انسانی بود که به زنها خيلی احترام ميگذاشت. هميشه در ميهمانيهايی که بطور روزانه برگزار می کرد ، با احترام خاصی با زنان رفتار می کرد........در جنگ هم حاضر نشد زنها به خدمت فرا خونده بشن ( با اينکه خيلی به وجودشون احتياج داشت!) او معتقد بود که آرياييهای اصيل پرورش يافته مادران اصيل هستند و اين مادران بايد از کوچکترين گزندی در امان باشند.......
يکی از دلايل نفرت هيتلر از يهوديا اين بود که بعضی از اونها زنان پاک آريايی رو گول می زنند و به فساد و فحشا گرفتارشون می کنن....
او هيچ وقت برای رسيدگی به امرو زنان کشورش کوتاهی نکرد و هميشه در اولويت برنامه هاش بود....
نکته جالب برای من اين بود که حتی او در دورانی که در وين ولگرد بود ، با هيچ زنی ارتباط بر قرار نکرد ( برعکس تمامی ولگردان )، او خودش می گه که بعضيها به خاطر اين مسئله منو سرزنش می کردن و فکر می کردن که من مردی مخبط هستم...........
اما هيتلر آريايی بزرگی بود که احترام به زنان رو از اجداد آرياييش به ارث برده بود....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 2:1  توسط آرش  | 

دوستی فرموده بودند که برای چه می نويسی، آنهم در مورد هيتلر؟
اصولا انسانها برای چی می نويسند؟آيا همه صرفا برای کسب پول و يا شهرت می نويسند يا دلايل ديگه ای هم هست؟ اين می تونه موضوعی باشه که بايد بيشتر مورد توجه قرار بگيره ؟
به هر حال من شخصا برای خالی نبودن عريضه می نويسم. می نويسم تا منم بگم بلدم بنويسم. اصلا عشقم می کشه بنويسم........حالا که چی مثلا ؟ اصلا اينم شد سوال؟
خب اين از جواب محترمانه به اين دوست عزيز، اميدوارم که قانع شده باشند.
اما امروز در ادامه بحثهای گذشته در مورد دليل ارادت خاص آقای هيتلر به بر و بچه های جهود و يهوديان عزيز ( که واقعا هيتلر اونها رو مثل بچه خودش دوستشون داشته است ، و همه هم می دونيد ) بايد عرض کنم که اصولا جناب هيتلر فقط يک ذره از اونها ناراحت بودند و اونهم به دلايل زير می باشد:
۱- اولا که يهوديها رو قومی می دونسته که هميشه به ملتهای ديگه خودشونو می چسبوندن و هيچ وقت به صورت يک ملت واحد نبودن. هميشه يا بين مسلمونها يا مسيحيا يا بين ملتهای ديگه زندگی مسالمت آميزی داشتن و خيلی محترمانه ملتهای ديگه رو می دوشيدن و به قول بعضی بی ادبا دور از جون مثل انگل بودن. ( البته بلا نسبت ها، ببينيد من اين حرفو نمی زنم ها بعضی از بی ادبای اطراف هيتلر می گفتن ها....... به نوعی می شه گفت دوستان ناباب هيتلر بودن که اونو هم از راه به در کردن.)
۲- برای هيتلر يه سوال پيش اومده بود و اون هم اين بود که اصولا چرا هر جا صحبتی از کار های بی ادبی و بی تربيتی وجود داره تهش بر می گرده به يهوديهای عزيز..... ( مثلا الان هم که سالها از اون دوران گذشته باز هم همه از اين حرفا می زنن که مثلا فلان کمپانی فيلمهای بی ادبی ، صاحبش يک يا چند تا يهودی هستند ........ البته من می دونم که اين حرفا همش شايعست ها..... و الکی مردم می شينن از اين حرفا می زنن ...... بابا يهوديها هميشه دنبال اصلاح کردن جامعه از ناپاکيها هستن و فقط دارن کارای خوب خوب می کنن، ولی يک مشت نمی دونم چی! اين دروغا رو می بافن.)
۳- سوال بعدی اين بود که اصولا چرا يهوديا به غير از خودشون با هيچ نژاد ديگه های ازدواج نمی کنن و نژادای ديگه رو قبول ندارن؟ هيتلر چون دوسشون داشت و می خواست که ديگران هم از نعمت ازدواج با يهوديها بهره مند شوند ناراحت می شد که چرا اونا اين کارو می کنن ( شايد هيتلر شيطون عاشق شده بوده ها ..... ای شيطون، پس بگو ..... اين بوده قضيه!!!!!!!)
خب اگه اجازه بديد ادامه بحث باشه برای روزهای بعد......
+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:59  توسط آرش  | 

در مورد هيتلر ،يكي از مسائلي كه بيشتر از همه توجه جهانيان رو به خودش جلب كرده و دوستان ما هم بيشتر از همه به اون پرداختن مسئله كوره هاي آدم سوزي است.
اين طور كه از روايات و نوشته ها و كتابهاي گوناگوني كه در اين زمينه مطلب نوشتن بر مياد ، اصولا چون هيتلر يهوديها رو قومي بسيار پست مي دونسته و اينچنين فكر مي كرده كه باعث آلودگيه تمام جهان شدن و خواهند شد ، بعد از كشتن دسته جمعيه اونها در اتاقهاي گاز، براي اينكه حتي جسدشون باعث آلودگيه محيط خاك نشه ، دستور داده بوده تا جسدهاشون رو در كوره هايي بسوزونن تا پاك بشن. دليل ديگه ايي هم كه هست مبني بر اينه كه كار خاك كردن جسد يهوديها هم هزينه بر و هم وقتگير بوده ، بنابراين با سوزاندن اونها اين مشكلات بر طرف مي شده.
در مورد كشتار يهوديها هم نوشته هاي بسياري وجود داره كه نحوه كشتن و اعدام يهوديها و طرز رفتار نازيها با اونها رو با آب و تاب بسيار زياد و بسيار دقيق شرح دادن.
البته يقينا اين چنين مسائلي وجود داشته ، اما آيا واقعا با اين شدت بوده.بعيد هم نيست ! به هر حال مطمئن باشيد كه هميشه هنگامي كه دستور كشتن صادر ميشه ، عوامل اجرايي ممكنه كه دست به كارهايي بزنن كه هيچ كس بهشون نگفته كه انجام بدن و بعدها اگر فيلم اين جنايات خودشونو ببينن خودشون هم از خودشون نفرت پيدا مي كنن .
اما اين نكته رو هيچ وقت فراموش نكنيد كه هميشه كسي كه شكست مي خوره ، اينقدر پشت سرش بقول معروف صفحه مي گذارن كه اگه كار خوبي هم انجام داده باشه اصلا به چشم نمياد.
هيتلر 56 سال زندگي كرد. از سال 1933 تا 1945 حاكم آلمان بود و آلمان ضعيف رو به آلماني مقتدر تبديل كرد . آيا در اين همه سال يه كار خوب كوچك هم ازش سر نزد؟
من اصلا قصد طرفداري كردن از همه كارهاشو ندارم. او ، صد در صد اشتباهات بزرگي هم داشت ، و الا سرانجامش به شكست تبديل نمي شد.اما قصدم اينه كه به مسائل، واقعي تر نگاه كنيم.
بله ، كوره هاي آدم سوزي هم بوده و اين يكي از بزرگترين اشتباهات هيتلر بود. اگر چنين كاري رو انجام نمي داد ، الان صهيونيستها در اروپا و آمريكا اين طور جولان نمي دادن و براحتي نمي تونستن اين همه قدرت بگيرن. مطمئن باشيد اكثريت اينچنين تبليغات هم مجرياني داشته كه يا يهودي بودن يا وابسته به اونها.
من به شخصه ، يهوديها رو انسانهايي بزرگ مي دونم ، چون واقعا زرنگ هستند و الان هم كه با سياست بسيار زيباي خودشون كل جهان رو به تسلط خودشون در آوردن. اگر بدون هيچ غرض ورزي بخواهيم نگاه كنيم ، بايد اين مسئله رو قبول كنيم كه همه اديان ديگه و علي الخصوص مسلمونها در مقابل يهوديها كم آوردند.
يهوديها اول از همه با هم متحد هستند و با همين اتحاد قويشون تونستن ، با اينكه جمعيت بسيار كوچكي دارن ، بر اكثريت غلبه كنن. آمريكا ، اسرائيل و بسياري از اروپا نمونه هاي بارزي از اين اتحاد رو نشون مي ده.
اما نظر هيتلر متفاوت بود. در روزهاي آتي علل ضد يهودي بودن هيتلر رو عرض خواهم كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:57  توسط آرش  | 

اول از همه بايد از شما دوستانی که نظرات خودتون رو نوشتين تشکر کنم. اما در جواب يکی از دوستان که فرموده بودند هيتلر خصوصيات يک حيوان رو داشته بايد عرض کنم که همه انسانها خصوصيات حيوانات رو دارند مثل گرسنه شدن و غيره اما انسان کسی است كه از قوه فکر کردن و ادراک برخورداره و به نظر شخص من کسی که تونست از هيچ به همه چيز دست پيدا کنه از قوه فکر بسيار زيادی برخوردار بوده. هيتلر در زمان خودش سياستمدار ترين مرد لقب گرفته بود.
به نظر شما حيوانات می تونن به چنين درجاتی برسن؟.... من در ادامه صحبتهام به نکاتی اشاره خواهم کرد که می تونه زندگی اين مرد رو شفاف تر کنه....بله در تاريخ اين رسم وجود داره که هر کی شکست بخوره بدترينه و خوبيهاش هيچگاه به چشم نمی ياد....
اما در ادامه زندگينامه هيتلر در چند بخش می خوام درمورد جوانی هيتلر بنويسم. اميدوارم كه باز هم شما دوستان بزرگوار نظراتتون ( چه مخالف و چه موافق ) رو بفرمائيد. متشكرم

كودكي و جواني هيتلر


در دوراني كه هيتلر كودكي 11 ساله بود ، پدرش آرزو داشت كه فرزندش نيز راه پدر را دنبال كرده و مانند او كارمند دولت شود. اما هيتلر نمي توانست چنين مطلبي را قبول كند. او بعدها چنين گفت:
(( نمي خواستم كارمند دولت شوم، نه .... من از اين انديشه كه در اداره اي بنشينم و در حالي كه از آزادي خويش محرومم و ديگر صاحب اختيار وقت خود نيستم و ناگزير باشم كه جوهر حياتم را در اوراقي كه بايستي تكميل شود بريزم ، دلم به هم مي خورد.))
او در آن ايام مي خواست نقاش شود. اما پدرش با شدت با نقاش شدن او مخالفت مي كرد و مي گفت كه تا من زنده ام نخواهم گذاشت كه تو نقاش شوي.
اين مطلب باعث شد تا هيتلر در دبيرستان افت تحصيلي قابل ملاحظه اي داشته باشد. چرا كه او اينچنين استنباط مي كرد كه اگر در دبيرستان نمرات كافي نگيرد پدرش به او اجازه خواهد داد تا به كار مورد علاقه اش ، يعني نقاشي بپردازد. اما پدرش هنوز هم در تصميم خود جدي بود.
به هر حال پد رهيتلر در سال 1903 در گذشت. هنگاميكه پسر 13 ساله نعش پدر را ديد از پاي در آمد و گريست.
بعد از پدرش به همراه مادر و خواهرش در آپارتمان كوچكي در حومه شهر لينتس زندگي را ادامه داد. مادر با پس اندازي كه داشت و همچنين حقوق بازنشستگي شوهرش آن دو كودك را بزرگ نمود. مادر نيز علاقه داشت كه پسرش كارمند دولت شود. اما هيتلر با همه عشق و علاقه اي كه به مادر داشت بازهم با مادر اختلاف نظر داشت و به درس خواندن توجهي نداشت. تا اينكه به قول خودش : (( يك بيماري به ياريم شتافت و در دو سه هفته سرنوشت مرا تعيين كرد و به جنگ خانگي ابدي پايان داد.)) ........
+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:55  توسط آرش  | 

بيستم آوريل ۱۸۸۹ ميلادی زادروز مردى است كه كمابيش نامش را شنيده ايم ودر مورد او حرف و حديثهاى بسيار زيادى زده شده و در آينده نيز زده خواهد شد.
آدولف هيتلر مردى است كه جهان را لرزاند و به اعتقاد بسيارى دنيايى كه امروز در آن زندگى مى كنيم ساخته و دست پرورده اوست؛ دنيايى كه چه از نظر نظامى و چه از نظر ارتباطات و از نقطه نظرهاى ديگرى چون پزشكى ، فرهنگى ، اقتصادى ، علمى و حتى تفريحى بى تاثير از او نبوده و نمى تواند باشد.
در اينجا نمى خواهم در مورد خوب يا بد بودن او سخن بگويم چرا كه تبليغات دنياى غرب بر عليه او به حدى است كه هر كس تا نام او را مى شنود به ياد كوره هاى آدم سوزى ، كشتارهاى وسيع غير نظاميان و جنگ و خونريزى و كشتار مى افتد. در صورتى كه واقعيت امر چيز ديگريست واين نكته هيچگاه نبايد فراموش شود كه هيتلر براى سه سال متوالى مرد سال اروپا لقب گرفت و جهانيان او را مى ستودند و ملت آلمان او را مى پرستيدند. پس هيتلر را نبايد به صرف يك جنايتكار جنگى نگريست ، هر چند كه جنايتكار جنگى را نيز بايد بيشتر مورد بررسى قرار داد. در هر جنگى جنايت رخ مى دهد و كشته شدن بيگناهان منفك از جنگ نمى باشد. آيا مى توان باور كرد كه هيتلر به تنهايى دست به اين همه جنايت زده باشد و متفقين جوابى به اين جنايتها نداده باشند.
در دادگاه نورنبرگ كه براى محاكمه جنايتكاران جنگى برگزار شده بود هيچ وكيل مدافعى از او دفاع نمى كرد و تنها دادستانهاى غربى بودند كه او را محكوم مى كردند و شاهدينى بودند كه همگى دست نشانده متفقين بودند و براى اثبات صحت و يا سقم مطالبشان هيچ بررسى جدى بعمل نيامد.
در جايى ديدم كه شخصى در جايگاه شهود ادعا كرده بود كه در كارخانه اى كار مى كرده كه در آن توسط روغن برگرفته شده از انسانهايى كه سوزانده مى شدند نوعى صابون درست مى كرده اند و تنها مدركش قالب صابونى بود كه روى ميز قاضى دادگاه وجود داشت. حال در مورد اينكه آن صابون مورد آزمايش قرار گرفته يا خير هيچ مدركى در دست نمى باشد.
هيتلر مى گويد:
... به هيچ وجه مهم نيست ، وقتى ما فاتح شديم هيچكس در اين باره سوالى نخواهد كرد.
آرى ، مانند اين است كه او تمامى اين روزها را پيش بينى كرده بوده است و پس از جنگ ، هنگامى كه متفقين به پيروزى رسيده بودند هيچ كس آنها را بازخواست نكرد كه مثلا آقاى استالين شما چرا در اول جنگ كه متحد هيتلر بوديد آن فجايع را در فنلاند بوجود آورديد.

به هرحال مختصرى از زندگى او:

بيستم آوريل ۱۸۸۹ ٬دريك غروب بهارى در منطقه سرسبز باواريا ( مرز ميان آلمان و اتريش) ، آلويس و كلارا صاحب فرزندى شدند كه نامش را آدولف گذاشتند.

آلويس هيتلر كارمند اداره گمرك بود و به همين جهت دوست داشت كه پسرش نيز راه او را ادامه دهد وكارمند شود. از اين رو با آنكه درآن زمان در وضعيت مالى بدى قرار داشت پسرش را براى تحصيل به مدرسه فرستاد اما آدولف نمى خواست كارمند شود. او كارمند شدن را همتراز اسارت مى دانست و از اينكه بله قربان گوى كس ديگرى باشد متنفر بود. به همين جهت با آنكه پدرش سخت مخالف بود به هنر نقاشى روى آورد. ديرى نپاييد كه نخست پدر و سپس مادرش را از دست داد و او مجبور شد كه براى ادامه زندگى به تنهايى به وين، پايتخت بزرگ و ثروتمند آن زمان اروپا ، گام بگذارد. او در آنجا روزگار سختى را پشت سر گذاشت. در سال 1914 يعنى درست در سالى كه جنگ اول جهانى رخ داد به آلمان هجرت كرد و چون تعصبات ملى قويى داشت به جبهه اعزام شد و آن طور كه دوستانش مى گويند رشادتهاى زيادى از خود نشان داد تا آنجا كه به مدال صليب شجاعت كه تا آخر عمر با افتخار به گردن مى آويخت نائل گشت.
به سبب جراحتهاى جنگ در بيمارستان بسترى بود كه خبر شكست آلمان را به گوشش رساندند. اين تلخ ترين خبرى بود كه تا آن زمان شنيده بود و او را منقلب نمود.او سياستمداران را مسببين اصلى اين شكست مى دانست و به همين جهت بود كه نسبت به حكومتى كه آنان بنام جمهورى وايمار تشكيل دادند هيچگاه خوشبين نبود.
پس از جنگ او در قسمت تبليغات ارتش به كار مشغول شد تا زمانيكه وارد حزب كارگران آلمان گشت. اين همان حزبى است كه بعدها بنام حزب ناسيونال سوسياليسم آلمان بزرگترين حزب آلمان گرديد.

حزب كارگران حزبى كوچك و متشكل از نهايتا 10 عضو و تعدادى هوادار بود. اما با مديريت، فعاليت و كوششهاى آدولف هيتلر و همچنين ابداعاتش از قبيل ساختن پرچم و سرود براى حزب و نيز برگزارى جلسات حزبى در اماكن مطرح و همچنين تاسيس روزنامه برا ى حزب رفته رفته تبديل به حزبى بزرگ شد تا آنجا كه دست به يك كودتا زدند كه بعدها بنام كودتاى آبجوفروشى مشهور شد. كودتايى كه در آن هيتلر و ديگر افراد حزب بر عليه دولت جمهورى براه انداختند. اما به سبب خامى او و همكارانش در اين راه با شكست مواجه شدند و نه تنها همگى را به زندان افكندند بلكه حزب تعطيل و غير قانونى اعلام و از هرگونه فعاليتى منع گرديد.

هر كس ديگرى بود دست از كار مى كشيد و يا حداقل در زمانى كه در زندان بود حركتى نمى كرد اما اين شخصيت خارق العاده دست به يكى از بزرگترين اعمال خويش زد... نوشتن كتاب نبرد من .
كتاب نبرد من بعدها بعنوان كتاب مقدس نازيها ( اعضاء حزب ناسيونال سوسياليسم ) درآمد كه در آن ريشه هاى فكرى رايش سوم بيان گرديده است. رايشى كه بزرگترين امپراتورى آلمان لقب گرفت.
پس از آزادى او با دولت توافق نمود كه بر عليه آنان حركتى انجام ندهد و اينچنين بود كه بار ديگر حزب را رو به جلو به پيش راند.
حزب نازى به علت نبوغ سياسى هيتلر به سرعت حزب اول آلمان شد و در پارلمان اكثريت كرسيها را به خود اختصاص داد بطوريكه هرمان گورينگ يكى از نزديكترين ياران هيتلربه عنوان رئيس پارلمان انتخاب گرديد.

سرانجام در 30 ژانويه 1933 ژنرال هيندنبورگ رئيس جمهور سالخورده آلمان آدولف هيتلر را به عنوان صدراعظم آلمان برگزيد و اين لحظه تاريخى آغاز رايش سوم مى باشد.
هيتلر پس از به قدرت رسيدن به سرعت وضع اقتصادى آلمان را بهبود بخشيد و با اينكه در پيمان ورساى آلمان حق داشتن نيروى نظامى را نداشت با نيرنگ يك نيروى نظامى براى آلمان آفريد كه تا آن زمان بى سابقه بود.
پس از آن اتريش را الحاق خاك آلمان كرد.اتريش پس از جنگ اول جهانى بسيار ضعيف شده بود و هيچ نشانى از شكوه و عظمت گذشته را نداشت ، به همين سبب مردم مشتاقانه به الحاق كشورشان به آلمان قدرتمند راى مثبت دادند. اين واقعه به آنشلوس معروف است.

بدين ترتيب هيتلر در 14 مارس 1938 پيروزمندانه و در حالى كه به ابراز احساسات مردم كه مشتاقانه براى ديدنش صف كشيده بودند پاسخ مى گفت وارد وين ، شهرى كه روزگارى در آن زندگى سختى را سپرى كرده بود ، گرديد.
پيمان ورساى يكى از ذلت بارترين پيمانهايى بود كه پس از جنگ اول جهانى و در پى شكست آلمانها بر ملت آلمان تحميل گرديده بود و هيتلر سوگند خورده بود كه اين پيمان را براندازد. از جمله مفاد اين پيمان دادن سرزمينهايى از آلمان به لهستان بود و چون آلمانيها، لهستانيها را ملتى پست تر از خود مى دانستند اين امر برايشان بسيار گران مى آمد. بدين سبب به دستور هيتلر در سپيده دم اول سپتامبر 1939 لشكريان قدرتمند ورماخت (ارتش آلمان ) مانند سيل از مرز لهستان عبور كردند و از شمال و جنوب و مغرب به سوى ورشو پيش راندند. انگلستان و فرانسه كه در آن زمان جزو هم پيمانان لهستان بودند، پس از اين واقعه به آلمان اعلام جنگ كردند واين آغاز جنگ دوم جهانى، بزرگترين جنگ تاريخ بشرى ، بود.
نبوغ نظامى هيتلر به صورتى بود كه همه جهان را به شگفتى واداشته بود. با تدابير نظامى اين مرد لهستان، دانمارك، نروژ،هلند ، بلژيك و سپس فرانسه به سرعت به اشغال نيروهاى آلمانى درآمد.

هيتلر انگلستان را جزء لاينفك تمدن اروپا مى دانست و در هر لحظه از جنگ براى صلح با انگلستان اقدام مى كرد اما انگليسيها كه مردمى متكبر بودند حاضر به صلحى كه كمتر از تسليم نبود نمى شدند و تا آخرين نفس دلاورانه با آلمانها جنگيدند.
هيتلر كه نه مى خواست انگلستان را از بين ببرد و نه مى خواست قدرت ارتش خود را كاهش دهد از ادامه جنگ در غرب منصرف شد و رويش را به طرف شرق ، يعنى روسيه ، برگرداند.
در ساعت 3:30 بامداد 22 ژوئن 1941 ارتش آلمان طى عملياتى موسوم به بارباروسا به روسيه شوروى حمله كردند. در ابتدا سرعت ارتش بسيار بالا بود و در همان آغاز عمليات قسمتهاى بسيارى از خاك روسيه را به تصرف خود درآوردند.هيتلر و ساير فرماندهانش اينچنين مى پنداشتند كه كار روسيه تا قبل از پائيز به اتمام خواهد رسيد و همين ، بزرگترين اشتباه ، او بود.
در زمستان سرد آن سال روسيه، ارتش آلمان ، بعلت نداشتن تجهيزات كافى براى نبرد زمستانى با آنكه تا دروازه هاى مسكو رسيده بود، بعلت مقاومت سرسختانه مردم و ارتش روسيه، مجبور به عقب نشينى شد و اين آغاز پايان بود.
پس از ورود آمريكا به جنگ جهانى دوم كه توسط ژاپن صورت گرفت ، روح تازه اى در قواى متفقين دميده شد و جنگ وارد مرحله جديدى گرديد.
سرانجام با توافقى كه توسط سران سه كشور انگلستان،روسيه و آمريكا يعنى چرچيل، استالين و روزولت انجام گرفت ، متفقين از شرق و غرب به سمت آلمان يورش بردند و توانستند ارتش آلمان را به زانو درآورند.

هيتلر تا دقايق آخر مقاومت كرد و چون ديگر هيچ نيرويى براى جنگيدن نداشت براى آنكه جسدش به دست دشمنانش نيفتد دستور داد جسدش را بسوزانند و پس از اين دستور با شليك تپانچه به زندگى پر فراز و نشيب خود پايان داد.
اما جنگ جهانى دوم ، جداى از تبعات منفى ، آثار مثبتى نيز بر جاى گذاشت كه امروزه بشراز آنها بهره مند است. اصولا انسانها در مواقعى كه ضرورت ايجاد كند دست به كارهاى بزرگى مىزنند و رشد سريع علم و دانش بشرى و پيشرفت فوق العاده تكنولوژى كه به علت رقابت شديد نظامى بوجود آمد از جمله اين آثار است.
از ديگر مواردى كه در دنياى پس از جنگ بوجود آمد و مستقيما به اين جنگ مربوط میشود مى توان از تشكيل سازمان ملل متحد، بوجود آمدن بلوك شرق و غرب و دو قطبى شدن جهان و دهها موارد ديگر را نام برد كه هنوز هم مى توانيم اين موارد را ببينيم.
اما اگر هيتلر پيروز مى شد ما يقينا در دنياى ديگرى زندگى مى كرديم و شايد اين همه كشت و كشتارهايى كه پس از اين جنگ در سرتاسر جهان به بهانه هاى گوناگون شكل گرفته و مى گيرد بوجود نمى آمد............ و باز هم شايد ... شايد ايران خوشبخت تر از آنى كه هست مى بود.


 

20 آوريل 1889

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:54  توسط آرش  | 

امروز روز ششم ژوئن ٬ شصدمين سالگرد پهلو گرفتن کشتی متفقين در سواحل نرمانديست..... روزی که آغاز حملات گسترده به ارتش آلمان بود...... انگلستان و آمريکا و فرانسويانی که به آمريکا و انگلستان گريخته بودند از طرف نرماندی و ارتش سرخ از شرق ٬ به برلين تاختند و ارتش يکه تاز ورماخت ( ارتش آلمان نازی) رو از دو طرف ٬ زير آماج حملات آتش توپ و تانک و هواپيماهای خود کردند.

امروز روزی هست که فرانسويان از آمريکائيان تشکر و قدر دانی می کنند که آنها را نجات دادند. اما امسال با ساليان قبل اندکی فرق می کند........

اين اولين بار پس از سقوط نازيسم است كه صدر اعظم آلمان در چنين مراسمى شركت مى كند. سال ۱۹۹۴ هلموت كهل، صدراعظم وقت، دعوت فرانسوا ميتران براى مراسم پنجاهمين سالگرد «روز موعود» را رد كرد و دليلش اين بود كه برادرش در جبهه نورماندى كشته شده است. او كه خودش در آن زمان به زحمت ۱۶ سالش مى شد در آخرين درگيرى هاى سال ۱۹۴۵ شركت داشت. كهل در پاسخ به دعوت ميتران گفته بود كه بايد منتظر نسل بعدى بماند. يعنى آلمانى هايى كه آن قدر جوان هستند كه جنگ را نمى شناسند. به هرحال حالا گرهاردشرودر كه فقط دوماه پيش از «روز موعود» به دنيا آمده است در اين مراسم شركت دارد. او بهترين متحد شيراك است و برخلاف ۶۰ سال پيش، آلمان و فرانسه تبديل به برادرانى متحد شده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:52  توسط آرش  | 

۶۳ سال پيش در چنين روزی٬ ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ ٬ ارتش يکه تاز ورماخت (ارتش آلمان نازی)٬ با نام رمز « بارباروسا »٬ به مرزهای روسيه هجوم بردند.

استالين ٬ با اينکه از طريق سازمان قدرتمند جاسوسيش٬ ارکستر سرخ٬ از جريان اين حمله کمابيش اطلاع يافته بود٬  باور نميکرد که هم پيمانش٬ آدولف هيتلر٬ به خاک روسيه حمله کند... آن هم هيتلری که در غرب٬ دشمن خطرناکی به نام انگلستان دارد.

از اين رو مدتهای مديدی دست روی دست گذارد و به اميد رفع اين سوء تفاهم از طريق دیپلماسی اقدام مناسبی نکرد...... اما هنگاميکه خبر بازداشت سفير شوروی را در برلين شنيد..... کم کم باورش شد که :  هيتلر ٬ تمام دنيا را می خواهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:51  توسط آرش  | 

برای چندمين بار زندگينامه هيتلر ... برای ديدن زندگينامه او به اينجا برويد:

زندگينامه هيتلر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:51  توسط آرش  | 

عهده داشت ( نيروهای آمريکا ٬ انگلستان ٬ فرانسه ٬ کانادا و ... )٬ ژنرال آيزنهاور بود. شايد بتوان گفت که او يکی از دو قدرتمندترين ٬ فرماندهان جبهه مخالف هيتلر بود و سرانجام توانست به کمک ژنرال ارتش سرخ٬ ژنرال ژوکف٬ پشت لشکريان هيتلر را بر زمين بخواباند.

 (متنی که در زير می خوانيد نوشته آقای کامبيز توانا است٬ در مورد ژنرال آيزنهاور)

به محض ورود به شهر لندن، ژنرال دوايت دى آيزنهاور فرماندهى نيروهاى آمريكايى در اروپا را به عهده گرفت. هر چند آيزنهاور به عنوان يك افسر نظامى ۲۷ سال بود كه ميدان نبرد را از نزديك نديده و تجربه نكرده بود اما دانش، هوش و استعداد او از استراتژى نظامى و سازماندهى نيروهاى تحت فرماندهى به حدى بالا بود كه ژنرال جورج سى مارشال فرمانده كل نيروهاى نظامى آمريكا وى را براى اين سمت انتخاب كرد تا ۴۰۰ افسر ارشد را به همراه نيروهايشان در جنگ عليه آلمان هدايت كند. بعد از اثبات قابليت هاى خود در شمال آفريقا و ايتاليا در سال هاى ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳، آيزنهاور به عنوان فرمانده ارشد نيروهاى آمريكا و ارتش متفقين براى جنگ در شمال غربى اروپا انتخاب شد.

آيزنهاور در سال ۱۸۹۰ در دينسون تگزاس به دنيا آمد و در سال ۱۹۱۵ از دانشكده افسرى فارغ التحصيل شد. براى جذب ۵۹ نفر براى تحصيل در مقطع ژنرالى، آيزنهاور نمره ۶۱ در دروس آكادمى و ۱۲۵ در ديسيپلين را از ۱۶۴ نمره به دست آورد. افسران ارشد دانشكده استعداد سازماندهى او را زود تشخيص دادند و وى را به عنوان رياست بخش تمرين تانك منصوب كردند. چرا كه در سال ۱۹۱۷ آمريكا وارد جنگ جهانى اول شده بود. در اكتبر ۱۹۱۸ دستورى به او رسيد كه تانك ها را به فرانسه ببرد ولى قبل از اين كه آنها به خاك فرانسه برسند، جنگ تمام شد. هر چند آيزنهاور مدال خدمت، دريافت كرد ولى از اين كه نتوانسته صحنه نبرد را ببينيد، بسيار ناراحت بود.

در زمان بين دو جنگ جهانى در ارتش پيشرفت كرد و از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴ فرماندهى منطقه تنگه پاناما را به عهده داشت و در سال ۱۹۲۶ با درجه سرگردى فارغ التحصيل شد. در سال ۱۹۲۸ يك منصب عالى در فرانسه را به دست آورد و به عنوان نفر اول از دانشگاه علوم جنگ فارغ التحصيل شد. در سال ۱۹۳۳ به عنوان دستيار معاونت نيروى انسانى ارتش انتخاب شد و در ۱۹۳۵ توانست به عنوان مشاور جنگى دولت برگزيده شده و به فيليپين برود.

با ارتقا به درجه سرهنگ دومى در سال ۱۹۳۹ به آمريكا برگشت و كمى پس از آن جنگ جهانى دوم آغاز شد. در سال ۱۹۴۰ روزولت دستور آمادگى نيروها براى حضور گسترده آمريكا در جنگ را صادر كرد. در سال ۱۹۴۱ سرهنگ تمام شد و كمى بعد فرماندهى تيپ ۳ ارتش را به دست آورد و به درجه سرتيپى رسيد.

در دسامبر سال ۱۹۴۱ آمريكا وارد جنگ جهانى دوم شد و آيزنهاور به عنوان استراتژى جنگى نقشه حمله به نيروهاى متحدين در اروپا را طراحى كرد. در ۱۹۴۲ با درجه سرتيپ تمام راهى اروپا شد تا رهبرى نيروهاى متفقين در اروپا را عهده دار شود. در زمان حضور در اروپا به استراتژى هاى خلاقانه خود توانست اقدام نيروهاى انگليس و كانادايى را به دست آورد و فرانسه از دست آلمان ها خارج شد. جنگ با فرماندهى او ادامه يافت. در ۷ مه سال ۱۹۴۵، آلمان تسليم شد و در آن زمان آيزنهاور ديگر يك ژنرال پنج ستاره بود.

پس از جنگ و در سال هاى ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۰ به عنوان رئيس دانشگاه كلمبيا به كار مشغول شد. در سال ۱۹۵۱ به خدمت نظامى بازگشت و براى فرماندهى كل نيروهاى پيمان آتلانتيك شمالى _ ناتو _ راهى بروكسل شد. فشار زيادى براى كانديداتورى آيزنهاور براى انتخابات رياست جمهورى مطرح شد و در سال ۱۹۵۲ وى منصب خود در ناتو را تحويل داد تا به عنوان كانديداى جمهوريخواهان وارد انتخابات رياست جمهورى آمريكا شود.

در نوامبر سال ۱۹۵۲ با پيروزى مطلق در انتخابات پيروز شد و چهار سال بعد در ۱۹۵۶ براى دوره دوم نيز بى رقيب بود. چشم انداز او براى پيشرفت اقتصادى خيلى گسترده بود و بسيار تلاش كرد تا فضاى جنگ جهانى دوم را در سراسر دنيا از بين ببرد. در سال ۱۹۶۱ از خدمت ارتش بازنشسته شد و به همراه همسرش راه مزرعه خانوادگى خود در پنسيلوانيا را پيش گرفت. آيزنهاور در سال ۱۹۶۹ درگذشت و در كانزاس به خاك سپرده شد.

آيزنهاور از معدود رهبران نظامى بود كه توانسته بود قدرت غيرنظامى خود را نيز حفظ كرده و فارغ از فضاى خشك نظامى در يك محيط سياسى به كار بپردازد. تمركز آيزنهاور بر برنامه هاى عمرانى و رفاهى از او چهره اى ساخت كه در آن سال هاى پس از جنگ، مردم به واقع به آن نياز داشتند. تاثير آيزنهاور بر سياست داخلى آمريكا بيش از تاثير او بر سياست خارجى بود و كارنامه او در دوران خدمت نظامى به مراتب پررنگ تر از دوران رياست جمهورى او است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:50  توسط آرش  | 

گوبلز از جمله یاران بسیار با وفای هیتلر بود. او تا آخرین لحظه زندگی این وفاداری را حفظ کرد بطوریکه بعد از خودکشی هیتلر، او نیز به همراه خانواده خود ، به پیشوایش اقتدا کرد.

                                                                            

 

پل یوزف گوبلز در 29 اکتبر 1897 در ریت ، شهری در ایالت راین، متولد شد. پدرش سرکارگر یکی از کارخانه های پارچه بافی آن شهر بود و مادرش دختر یک آهنگر بود که هردو از جمله کاتولیکهای دیندار بودند.

او ابتدا در یکی از دبستانهای کلیسای کاتولیک محل و سپس در دبیرستان ریت درس خواند و بورس تحصیلیی که یکی از انجمنهای کاتولیک به گوبلز داد ، او را قادر ساخت که تحصیلات خود را ادامه داده و وارد دانشگاه شود.

او پیش از آنکه در سال 1921 درجه دکتری خود را در 24 سالگی از دانشگاه هایدلبرگ بگیرد ، در دانشگاههای بن ، فرایبورگ، وورتسبرگ ، کلن ، فرانکفورت ، مونیخ و برلین تحصیل کرده و در این موسسات عالی به تحصیل فلسفه ، تاریخ ، ادبیات و هنر پرداخت و کار خود را در زمینه ی فراگرفتن زبانهای لاتین و یونانی ادامه داد.

اینها همه حکایت از هوش سرشار این مغز متفکر آینده حزب نازی دارد.او در ابتدا می خواست نویسنده شود و به همین منظور در این زمینه فعالیتهایی نیز کرد اما موفق نبود. در روزنامه نگاری هم که مدتی به آن پرداخت کوششهایش بی ثمر بود.

گوبلز در سن 7 سالگی دچار بیماری التهاب مغز استخوان شده بود و عمل جراحیی که روی ران چپش صورت گرفت موفقیت آمیز نبود و پای چپش کوتاهتر از پای راست شد. این مانع که هنگام راه رفتن مجبورش می کرد که تا اندازه زیادی بلنگد ، تمام عمر آزارش می داد و همین مسئله بود که او نتوانست در جنگ خدمت کند و بهمین سبب از تجربه ای که برای جوانان نسل او بسیار مایع افتخار بود ، محروم شد.

او حزب نازی را در 1922،هنگامیکه نخستین بار سخنرانی هیتلر را در مونیخ شنید، کشف کرد و به قول خودش هیتلر سبب شد که سرانجام روشنی را ببیند.... (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:50  توسط آرش  | 


دردرجه اول او صاحب اراده بود، نيروي اراده اي كه با همه دگرگوني ها و شكلها به منصه ظهور رسيده بود. نيروي اراده اش خود را به گونه اي انعطاف ناپذير و خودراي نماياند.
اين نيروي اراده ، مشخصه اي بود براي گردهمايي هاي انتخاباتي هيتلر؛اين سخنران توده هاي متعصب،انتقامجوي تسليم ناپذير نيرومند و چابك،مرد تصميم گيريهاي صريح،مرد خشمگيني كه تمام موانع سر راهش را خرد و نابود مي كرد.
اما اراده به تنهايي براي تسخير يك سرزمين كافي نيست.
استعداد ديگر او حافظه اعجاب انگيزش بود. توانايي خارق العاده اي داشت كه مي توانست به كمك آن معلومات جامع و گوناگوني از موضوعهاي مورد علاقه اش كسب كند.
با اين وصف نبايد تصور كرد كه اين خودآموز تسليم ناپذير و امين، فاقد هرگونه ظرافت و زيركي بوده است.رفتار هيتلر به قدري متناقض بود كه به نظر مي رسيد بازيگري مادرزاد است.
حيله گري و شناخت هدف ، شايد خصوصيتي باشد كه راز موفقيت او را به بهترين شكلي بيان كند.اين مرد كه از هيچ مانعي نمي هراسيد و به خوبي ميتوانست براي اجتناب از بروز شكست و ناكامي با آن كنار بيايد ، با هنر تمام خود را با شرايط وفق مي داد.
او تمام زير و بم دروغ ، لاف ، نيرنگ و ريا را به كار مي بست تا به هدف خويش برسد. نقش خود را در برابر ملت، همكاران ، حكومتمردان بيگانه در صحنه جهاني به قدري با موفقيت ايفا مي كرد كه بهترين تعليم يافته ها نيز فريفته مي شدند.
او تا مدتها عروسك گردان كليه وقايعي بود كه در رايش اتفاق مي افتاد. هر آنچه مي كرد حساب شده و نيرنگي در آن نهفته بود. تا دم مرگ نيز از عهده انجام نقش رهبري بر مي آمد.
استعداد ديگر او داشتن نيروي امواج مغناطيسي خارق العاده بود كه به آن حس ششم ذاتي و پيشگويي نيز كه غالبا برايش نقش تعيين كننده داشت مي افزود.او بطور اسرار آميزي خطرهايي را كه تهديدش مي كرد و نيز واكنشهاي پنهاني توده ها را احساس مي كرد و به شيوه غير قابل وصفي مخاطبان خويش را مجذوب مي ساخت.
او چون يك مديوم "" وسيط "" تاثير پذير و در عين حال چون يك متخصص خواب مصنوعي "" هيپنوتيسور "" خاصيت ارسال امواج مغناطيسي داشت.
تصورات او در سطحي قرار داشت كه ديگر انساني نبوده و پاره اي از افكارش نقشي از نيرنگ و ريا داشت . نجات يافتن او در سوء قصدها به كمك يك سلسله شرايط بي نهايت اعجاب انگيز مسئله اي قابل تامل است. از اين رو شخص او به اين باور ميرسد كه سرنوشت برايش (( رسالتي )) مقدر كرده است.
اين انسان خارق العاده با ولع قدرت طلبي و نياز به فرمانروايي نزديك بود بنيان جهان هستي را در هم ريزد.
او هيتلري واحد نبود، چند هيتلر در وجود يك تن بود، آميخته اي بود از :
دروغ و حقيقت ؛ صداقت و بي رحمي ؛ سادگي و تجمل ؛ رافت و خشونت ؛ عرفان و واقع گرايي ؛ هنرشناسي و بي فرهنگي
نيروي محركه اي كه اين رهبر توده ها را به حركت در مي آورد ، راحتش نمي گذاشت و به او فرصت تعمق نمي داد. هيتلر چون موتوري مدام با شتاب به پيش مي راند . وظايف ، طرحها ، برنامه ها و طرحهاي چهار ساله با شتابي گيج كننده يكديگر را دنبال مي كردند . او تجسم زنده فلسفه آلماني اشتياق به جاودانه شدن است كه تحمل هيچ تاخيري را نداردو هيچ درنگي را جايز نمي شمارد.
هيچگاه مجذوب آينده و يا از آن راضي نبود. به درون گردابي از نو آوريها، آفرينشها، اصلاحات و عمليات جنگي افتاده بود و در هيات الهي كه خود را متكي به آن مي دانست ، آنرا توجيه مي كرد.
او چون ستاره دنباله دار روشني در دوران تيره روزي و فلاكت ملت آلمان برخواست. آن هنگام ، با زباني با ملت سخن راند كه به آن نياز داشت و با شوري آتشين وعده هايي داد كه در انتظارش بود و به طور كاذب به او انرژي و اميد بخشيد.
اما... اين ستاره دنباله دار در خطي مشي غرور آميزش سعي كرد با گروه اختران عناد بورزد و قوانين جاوداني كهكشان را نابود سازد و اين پايان او بود...



برگرفته از كتاب : زندگي خصوصي آدولف هيتلر
نوشته آلبرت زولر ترجمه محمود ابريشم چيان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:49  توسط آرش  | 

 حزب نازی از و رنگ های قرمز و سیاه که گفته می شود نشان دهنده "خون و خاک" هستند به عنوان نماد و سمبل خود استفاده می نماید. در حقیقت سیاه، سفید و قرمز رنگ های قدیمی پرچم  بودند.
حزب نازی از صلیب شکسته و رنگ های قرمز و سیاه که گفته می شود نشان دهنده "خون و خاک" هستند به عنوان نماد و سمبل خود استفاده می نماید. در حقیقت سیاه، سفید و قرمز رنگ های قدیمی پرچم آلمان متحد شمالی بودند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:24  توسط آرش  | 

 حزب نازی از و رنگ های قرمز و سیاه که گفته می شود نشان دهنده "خون و خاک" هستند به عنوان نماد و سمبل خود استفاده می نماید. در حقیقت سیاه، سفید و قرمز رنگ های قدیمی پرچم  بودند.
حزب نازی از صلیب شکسته و رنگ های قرمز و سیاه که گفته می شود نشان دهنده "خون و خاک" هستند به عنوان نماد و سمبل خود استفاده می نماید. در حقیقت سیاه، سفید و قرمز رنگ های قدیمی پرچم آلمان متحد شمالی بودند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:24  توسط آرش  | 


یونان باستان از صدها دولت ـ شهر مستقل تشکیل می شد. از قرن هشتم قبل از میلاد، یونانی ها ساخت شهرهای جدید در سراسر مدیترانه، را آغاز کردند این مستعمره های یونانی با امپراتوری قدرتمند ایران در تماس بودند. در نتیجه تشنج بین یونان و ایرانی ها زیاد شده، و در سال 500 قبل از میلاد، یک جنگ بین آنها در گفت. در سال 479 قبل از میلاد ارتش متحد دولت ـ شهرهای یونان، ایران را شکست داد.

img/daneshnameh_up//dowlat_yonan1.jpg
آکروپولیس

باقیمانده های اکروپولیس، آتن امروزی را در بر می گبرد.


آتن ثروتمندترین و بزرگترین ناحیه شهری یونان بود. شهروندان این شهر از یک دمکراسی ابتدایی (دولت مردمی) برخوردار بودند.

تا پیش از قرن پنجم قبل از میلاد، ناحیه شهری اسپارت بیشتر نواحی جنوب یونان را تحت کنترل داشت. این ناحیه را منطقه «پلویونی» می نامند. زندگی اسپارتی ها در جنگ می گذشت. همه شهروندان ذکرو بالغ، اعضاء تمام وقت ارتش محسوب می شدند. زنها آموزشهای فیزیکی می دیدند تا بتوانند بچه های قوی و نیرومند به دنیا بیاورند. هنگامی که شهروندان اسپارتی مشغول پرداختن به امور جنگی بودند، غلامان (بردگان) روی زمین کشاورزی می کردند.

اولین مسابقات المپیک، در شهر المپیا، در جنوب یونان برگزار می گردد.

رومیان


حکومت اولین امپراتور روم، آگوستوس در سال 27 قبل از میلاد آغاز شد. این حکومت شاهد آغاز پکس رومانا، با دوران ثبات سیاسی و شکوه و جلال فراوان که حدود 200 سال ادامه داشت، بود. در طول این دوره، امپراتور روم به مدیترانه و بخش اعظم اروپای غربی حکومت می کرد. امپراتوری به شکل کاملی سازماندهی شده بود و به خوبی اداره و کنترل می شد. یک شبکه از راهها سرزمین های امپراتوری را به پایتخت، رم، متصل می کرد. لژیون آموزش دیده روم از تمام نقاط بحرانی در طول مرزهایش دفاع می کرد. شهروندان رومی از یک قانون مشترک، فرهنگ مشترک و زبان مشترک، لاتین، بهره مند بودند.


تا سال 450 میلادی رومیان باستان، انگلستان را ترک کرده بودند و به جای آنها تعداد زیادی از مردم شمال اروپا در آنجا اقامت داشتند. اقوامی که در آنجا سکونت داشتند متعلق به چهار قبیله، «آنگل» ها، «یوت» ها، «فرزین» ها و «ساکسون» ها بودند . این ساکنان، «آنگلوساکسون» نامیده شدند. قبرهای منطقه ساتن هو با یادداشتهای راهبانی مثل عالیجناب «بید»، اطلاعات مربوط به تاریخ آنها را بیان می کند. قرنها بعد، شاهان آنگلوساکسون مانند آلفردکبیر با مهاجمان وایکینگ جنگیدند.


در دنیای رومی ها خیلی مهم بود که افراد سایو (شهروند رومی) باشند. ابتدا، مقام شهروند فقط به افرادی که دردرون شهرها زندگی می کردند، داده شد. در سال 89 قبل از میلاد، مقام شهروند به تمام ایتالیایی ها اعطا شد. تا پیش از 212 قبل از میلاد، مقام شهروند رومی به همه مردان آزاد که در محدوده امپراتوری روم زندگی می کردند، اعطا شد. مقام شهروندی به بردگان و زنها داده نمی شد.

اروپای قرون وسطی


تا قرن 13 میلادی، قلعه های متعلق به شوالیه ها بیش ازهر چیز دیگری در پهنه اروپا خود نمایی می کرد. شوالیه ها از زندگی مرفهی برخوردار بودند که با زندگی دهقانانی که روی زمینهای آنها کار می کردند، تفاوت زیادی داشت. شهرهایی در اطراف قلعه ها بوجود آمدند و توسعه یافتند. تجار برای تجارت از راههای صعب العبور سفر می کردند. زائران سفرهای طولانی را برای زیارت اماکن مقدس انجام می دادند. زندگی سخت بود، جنگ، قحطی و طاعون همراه جان مردم را تهدید می کرد.

آخرین بخش از قلمرو مسلمانان اسپانیایی گرانادا، به حکمرانان مسیحی آن دیار، فردیناند فرمانروای آراگون و ایزابلا فرمانروای کاستیل، تسلیم می گردد. در همان سال، با حمایت مالی فردیناند و ایزابلا، کریستف کلمب از اقیانوس اطلس می گذرد و به جزایر هند غربی (در نزدیکی سواحل آمریکا) می رسد.
در اروپای قرون وسطی، کاری که مردم انجام می دادند، غذایی که می خوردند، لباسی که می پوشیدند و محلی که در آن زندگی می کردند، همگی بستگی به جایگاه اجتماعی آنها داشت.

حدودا از تاریخ 800 تا 1050 میلادی به مدت سه قرن، جنگجویان وایکینگ با کشتی های دراز و براق خود، اروپا را به وحشت می انداختند. آنها از اسکاندیناوی برای جستجوی نقره، بردگان و زمین به دریا رفتند. بعضی ها به بریتانیا و فرانسه حمله می کردند، در حالی ه دیگران روسیه و رودخانه های دوردست آسیا را مورد تاخت و تاز قرار می دادند. واکینگها کاشفان دایر و شجاعی بودند. آنها با شجاعت از میان امواج خروشان اقیانوس اطلس عبور کرده، ایسلند و گروئنلند را کشف کردند و حتی به شمال آمریکا نیز قدم گذاشتند.

اروپای فئودالی


از حدود سال 800 تا 1300 میلادی، بیشتر مناطق اروپای غربی توسط سیستم فئودالی سازماندهی شده بود. پادشاه مالک همه زمین بود که به مناطقی به نام ملک اربابی تقسیم می شد و ارباب هر ملک، خراجگذار پادشاه محسوب می شد. او سوگند وفاداری یاد می کرد و متعهد می شد که برای حفاظت از اموال پادشاه، سربازانی (مردان جنگی) استخدام نماید. رعیت ها در روستاها زندگی می کردند. آنها سهمی از محصولات خود را به املاک شاه (خراجگذار شاه) می دادند.

پاپ یکی از قدرتمندترین حاکمان اروپایی فئودالی محسوب می شد. او رئیس کلیسای کاتولیک رومی بود که مقدار زیادی زمین، تحت مالکیت خود داشت. پاپ از همه پادشاهان انتظار داشت که از او اطاعت کنند. اما هنگامی که قدرت پادشاهان و امپراتورها زیادتر شد، سعی کردند که با کلیسا مبارزه کنند.

جنگ انگلیس و فرانسه

img/daneshnameh_up//janghaye_sad_sale.jpg
جنگ کرسی

کمانداران انگلیسی در جنگ کرسی
در سال 1346 م برمانداران فرانسوی
غلبه کردند.


در سال 1337 م پادشاه انگلیس، ادوارد سوم، علیه پادشاه فرانسه، فیلیپ ششم، اعلام جنگ می کند. ادوارد معتقد بود که مالک حکومت فرانسه می باشد. محاصره های زیادی بوقوع پیوست و جنگهایی بزرگ رخ داد. البته در درگیریهای 116 ساله، دوران طولانی صلح وجود داشت. ابتدا، انگلیسی ها در جنگهای کرسی، پواتیه و آژنکور پیروز شدند. سرانجام فرانسویها که از سخنان ژاندارک به هیجان آمده بودند، مهاجمان انگلیسی را در سال 1453 م عقب راندند.


در ابتدا انگلیسی ها پیروزیهای فراوانی به دست آورند. در سال 1346م، آنها پیروزی مهمی در جنگ کرسی، در شمال فرانسه، به دست آوردند. کمانداران انگلیسی با استفاده از کمانهای بلند، سواره نظام فرانسه را نابود کردند. انگلیسی ها در سال 13355م حمله جدیدی را به رهبری وارث ادوارد سوم، ادوارد شاهزاده ولز (76-1336م)، آغاز کردند. ادوارد فرمانده بی رحم نظامی، به دلیل آنکه زره سیاه به تن می کرد به شاهزاده سیاه معروف شد. در سال 1356م در جنگ پواتیه، در مرکز فرانسه، شاهزاده سیاه پیروزی بزرگی به دست آورد. پادشاه فرانسه، ژان دوم (64- 1319م)، در این جنگ اسیر شد و برای آزاد یش درخواست 4 میلیون سکه طلا از فرانسه شد.


در طول سالهایی که فرانسه مشغول عقب راندن مهاجمان انگلیسی بود، جنگ متناوبا ادامه داشت. در سال 1453م، فقط بندر کاله، در شمال فرانسه، در دست انگلیس باقی مانده بود. بدینسان، جنگ صد ساله به پایان رسید. با این وجود، تا سال 1801م پادشاهان انگلستان کماکان خود را پادشاه انگلستان و فرانسه می نامیدند.

در سال 1095 م «پاپ اورین» دوم همه مسیحیان اروپایی را مجبور کرد تا علیه ترکان مسلمان قیام کنند و شهر اورشیلم (بیت المقدس فعلی) واقع در فلسطین را باز پس گیرند. در همان سال، سپاه بزرگی مهیا و رهسپار نخستین جنگ صلیبی گردید. تعداد زیادی از جنگجویان صلیبی در طول سفر خطرناک از اروپا تا خاورمیانه جان خود را از دست دادند.آنها که زنده ماندند در سال 1099 م بیت المقدس را تسخیر کردند. در بین سالهای 1099 تا 1250 م، شش جنگ صلیبی دیگر رخ داد ولی در هیچ یک از آنها صلیبیان موفقیتی به دست نیاورند.

رنسانس


دانش و هنر پیشرفتهای عظیمی در ایتالیای قرن پانزدهم و شانزدهم بوجود آوردند. این احیای فرهنگی به رنسانس (یعنی «نوزایی») مشهور شده است. دانشمندان، شعرا و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل رم و یونان با دیدگانی تازه تر به جهان می نگریستند. نقاشها به مطالعه آناتومی (علم تشریح) پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیوه واقعگرایانه ای نقاشی می کردند. فرمانروایان ساختمانها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه بزودی در سراسر اروپا گسترش یافت.

مطلوب «انسان عصر رنسانس» شخص درخشان و همه فن حریفی بود که در موضوعات فراوانی کارآزموده باشد. لئوناردوداوینچی و میکل آنژ مشهورترین آنان می باشند. دستاوردهایشان احترام آنان در جامعه را افزایش داد.


اروپا در قرن 16 و 17


در طول قرون 16و 17 میلادی مردم عقاید سنتی را زیر سوال بردند. دانشمندانی همچون گالیله و اسحاق نیوتن روشهای جدید را توسعه داده و بر مبنای مشاهدات و تجارب خود به کشفیات فراوانی، دست یافتند. در بسیاری از شاخه های دانش از جمله فیزیک ، کالبد شناسی، نجوم، و ریاضیات پیشرفتهای بزرگی حاصل گردید.

img/daneshnameh_up//enghelab_elmi.jpg
درس کالبد شناسی

جان بانیستر، استاد کالبد
شناسی مشهور انگلیسی، از جسد تشریح شده ای
برای نشان دادن چگونگی عمل بدن انسان استفاده می کند.


نیکولاس کوپرینک، ستاره شناس لهستانی، کتاب «گردش افلاک آسمانی» را منتشر می کند، او دراین کتاب عقاید جدید خود را مبنی بر گردش سیارات به دور خورشید، بر خلاف نظریه گردش سیارات به دور زمین، مطرح می کند.

در قرن هفدهم دانشمندان متوجه این مساله شدند که زمین سیارات به دور خورشید حرکت می کنند. مدلهای مکانیکی منظومه شمسی برای نشان دادن این موضوع ساخته می شدند. این دستگاههای جهان نما به نام «ارری» مشهور شدند، زیرا اولین بار برای «ارل ارری» ساخته شد.


در چهاردهم جولای 1789 میلادی، جماعتی از گرسنگان به زندان «باستیل» در پاریس، حمله کردند. فقرای پاریس که سان کولوت نامیده می شدند، از سیاستهای لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه، به خشم آمده بودند. لویی که با بحران مالی شدیدی دست به گریبان بود، از مجلس طبقات عمومی در خواست رد تا مالیاتها را افزایش دهد. این امر، موجب بروز انقلاب فرانسه گردید و به مدت 10 سال این کشور دچار هرج و مرج شد. لویی شانزدهم در سال 1792 اعدام شد و سرانجام، در سال 1799، هنگامی که ژنرال ناپلئون بنا پارت به قدرت رسید، انقلاب پایان پذیرفت.

انقلاب فرانسه

img/daneshnameh_up//faranse.jpg
همه برای یکی

این پوستر می گوید که جمهوری هرگز
تجزیه نخواهد شد و خواستار
«آزادی ، تساوی، برادری
یا مرگ است.»


در 1791، در سال پس از انقلاب فرانسه، حکومت دستگاه جدیدی را برای اعدام در ملاء عام به خدمت گرفت. این دستگاه که گیوتین نامیده می شود برای قطع سرانسان با سرعت و بدون درد، طراحی شده بود. اما بزودی تبدیل به سمبول خوفناک دوره وحشت گردید.

تغییرات بزرگی که در قرن هجدهم در انگلستان رخ داد به نام انقلاب صنعتی شناخته می شود. اختراعات جدیدی مثل ماشین بخار کالاها را سریعتر و ارزانتر از قبل تولید می کرد. در قرن نوزدهم گسترش صنعت به اروپا و آمریکا رسید. راه آهن سرعت مسافرت را زیاد کرد. مردم زیادی در کارخانه ها کار و در شهرها زندگی می کردند.

قرن نوزدهم


در دهه های 1920 و 1930 م بسیاری از کشورهای اروپایی از دوموکراسی دست کشیدند. حزب نازی هیتلر در آلمان به قدرت می رسد و فاشیست های موسولینی بر ایتالیت حکومت می کنند. در ابتدا بریتانیا و فرانسه کوشیدند با این دیکتاتورهای جنگ طلب سازش کنند. آنها عاقبت در سال 1939 در برابر تهاجم هیتلر ایستادند و اروپا به جنگ جهانی دوم کشیده شد.






جنگ جهانی اول


img/daneshnameh_up//khandagh.jpg
زندگی در خندق

با دستور حمله، سربازان در بالای خندقهای خود
ظاهر می گردند تا شروع به پیشروی نمایند.


در ماه اوت 1914 م جنگ عظیمی در اروپا بین آلمان، رهبر دول محور، و نیروهای متفقین به رهبری فرانسه و بریتانیا درگرفت. هیچ یک از دو طرف نتوانستند به پیروزی کامل دست یابند و جنگ تا چهار سال بطول انجامید. پیش از پیروزی متفقین در نوامبر 1918 حدود 10 میلیون نفر کشته شدند.
وقتیکه در ماه اوت 1914 جنگ اعلام شد، میلیونها تن از مردم شادمان در خیابانهای شهرهای مهم اروپا شروع به رقص و پایکوبی نمودند. مردم تصمیم حاکمان خود برای رفتن به جنگ مورد حمایت قرار دادند. مردان جوان داوطلب برای جنگیدن، هجوم می آورند. با این وجود، صحنه های دهشت انگیز جنگ جهانی اول، نگرش مردم به جنگ را تغییر داد. یک نسل کامل از مردان جوان به خاک و خون کشیده شدند.

جنگ جهانی اول، چهار امپراتوری را نابود ساخت، امپراتوری آلمان تاج و تخت را از دست داد و دولت جمهوری جایگزین آن شد. امپراتوریهای شکست خورده اتریش ـ مجارستان و عثمانی هر دو از هم گسیختند و امپراتوری روسیه نیز بدست انقلابی های بلشویک افتاد.





جنگ جهانی دوم


img/daneshnameh_up//oropa_dar_jang_jahani2.jpg
تهاجم به فرانسه

سربازان آلمانی در ماه مه
1940 م به فرانسه حمله کردند.


در سپتامبر 1939 م، جنگ جهانی دوم در اروپا آغاز شد. دیکتاتور آلمان، آدولف هیتلر، می خواست تا رایش سوم به یک قدرت مطلقه در اروپا، تبدیل شود. در ابتدا تاکتیک حملات برق آسا موفقیت آمیز می نمود. اما پس از سال 1943م، قوانین متفقین، متشکل از نیروهای آمریکا، شوروی و انگلستان، بر آلمان برتری یافتند. سرانجام، آلمان در ماه می 1945م، نه روز پس از خودکشی هیتلر، تسلیم شدند. بیش از بیست میلیون اروپایی در این جنگ کشته شدند.


چرچیل می دانست که تنها، ورود آمریکا به جنگ می تواند باعث شکست آلمان شود. رئیس جمهور آمریکا، «فرانکلین دلانو رزولت»، با انگلستان موافق بود، اما بسیاری از آمریکاییها نسبت به ورود آمریکا به جنگ، بی میل بودند. بنابراین «رزولت» کمکهای خود را محدود به تامین مهمات و سلاحهای مورد استفاده انگلستان نمود. اما زمانی که ژاپنی ها در دسامبر 1941م «بندر پرل هاربر» را مورد حمله قرارداند، آمریکا به ژاپن و متحداتش، اعلان جنگ داد.




جنگ سرد


ایلات متحده و اتحاد جماهیر شوروی در طی جنگ جهانی دوم با یکدیگر هم پیمان بودند، اما بعد از جنگ راهشان از هم جدا شد. در سال 1949 ایالات متحده پیمان ناتو را برای جلوگیری از گسترش کمونیسم شوروی تشکیل داد. دو ابر قدرت علاوه بر جنگهای واقعی در کره، ویتنام و افغانستان، با یکدیگر جنگ سرد تبلیغاتی، جاسوسی و تهدیدات نظامی نیز داشتند. وجود عامل بازدارنده سلاحهای هسته ای از درگیری نظامی مستقیم، پیشگیری می کرد.

مردمی که در کشورهای کمونیستی شرق اروپا زندگی می کردند از سختیهای بسیار رنج می بردند. در سال 1956 شورشهائی علیه قدرت شوروی در لهستان و مجارستان به وقوع پیوست. برای مدت کوتاهی مجارستانیها موفق به براندازی دولت کمونیست شدند. با این وجود تانکهای ارتش شوروی خیلی زود قیام را سرکوب نمودند، در شورش مجارستان حدود 2500 نفر کشته شدند.


در پایان جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیرشوروی، دولت کمونیست را در کشورهای شرق اروپا، لهستان، مجارستان، بلغارستان، رومانی، آلمان شرقی و چکسلواکی تاسیس نمود. دولتهای کمونیست هم چنین در یوگسلاوی و آلبانی به قدرت رسیدند. در چین، مائوتسه تونگ کمونیستها را بسوی پیروزی رهبری کرد. مرز بین اروپای غربی و شرق کمونیست معروف به «پرده آهنین» بود.


*جهت اطلاعات بیشتر در فهرست زیر کلیک کنید:

اروپای باستان

اروپای دوران قدیم

اروپا در عصر ادیان بزرگ

عصر فاتحان در اروپا

عصر کاشفان در اروپا

توسعه و تجارت در اروپا

عصر انقلاب اروپا

امپراتوری های اروپا

اروپا در گیرودار جنگ جهانی

اروپای معاصر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:11  توسط آرش  | 

شاید خیلی جالب باشه که بزرگترین دیکتاتورتاریخ یک هنرمند آرمانگرا باشد .آدولف هیتلر دردوران پس از جنگ جهانی اول جزو سربازان زخمی وسرگردانی بود که در خیابانها رژه میرفتند وبا بورژواهای متکبری روبرو میشدند که رویشان از بوی گند وچهره کریه شان برمی گرداندن. فقط دلبستگی او به نقاشی وکلام تهییج کننده اش اورا ازسایر همتایانش متمایز میکند .یکی از دوستانش از او می خواهد که روزهای نکبتی جنگ جهانی اول را تصویرکند ولی هیتلر توانایی تصویرکردن بلایی که سرش آمده ندارد ومی دانیم آن چه را که نتوانسته است نقاشی کند بعدها به صورت واقعی درجهان پیاده میکند.

هیتلر به ترسیم ساختمانهای بزرگ قدیمی خیابانها ومردانی با جامه های نظامی میپرداخت وسرانجام متقاعد شد می تواند نبوغ هنری اش را که قدرندانسته اند درعرصه سیاست جاری سازد .

این کنایه آمیزاست که امروز طرح های بی مقدارآن روزهای هیتلر در موزه ها نگهداری می شوند وبا قیمت های بالا دست به دست می گردند او سرانجام توانست آثارش درجایگاه رفیعی قرار دهد منتهی با توسل به سیاست وکشتن بیش از 56 میلیون انسان وعوض کردن  مسیرتاریخ ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:6  توسط آرش  | 

 اینکه یکی از مهمون هاشون یه خانوم آلمانی به اسم الیزابت بود که پارسال هم دعوتش کرده بودن و تا اونجا که میدونم دوست زن داییم هست.

این خانوم خیلی وقته که اومده انگلستان و سنش فکر میکنم دوروبر 60 سال باشه. از اونجایی که همه مهمونها به غیر از الیزابت ایرانی بودن، همه فارسی صحبت میکردن و به نظرم اومد که اینطوری درست نیست تنهاش بذاریم. رفتم باهاش سر صحبت رو باز کردم و خلاصه بعد از بحث در مورد کامپیوتر و اینترنت و طراحی وب سایت که ظاهراً شغلش هم هست موضوع رو کشیدم به جنگ جهانی و هیتلر.

جالبه اما اصلاً فکر نمیکردم عکس العملش این باشه اما به محض اینکه ازش پرسیدم نظرت در مورد هیتلر و جنگی که راه انداخت چیه سرخ شد و بعد از یه مکث چند ثانیه ای گفت که من خیلی در موردش اطلاعات ندارم. زمان جنگ من فقط 3-4 سالم بود. بعد از جنگ هم در آلمان کسی در مورد هیتلر صحبت نمیکرد.

من شخصاً فکر میکردم که آلمانی ها یه جورایی از هیتلر بدشون نمیاد ولی خوب فکر کنم با این سوالم یکم البزابت رو هم ترسوندم و هم غافلگیر کردم چون مشخص بود که انتظار چنین سوالی رو نداشت.

بعد از یکسری توضیحات در مورد اینکه توی آلمان هیچ وقت کسی چیزی در مورد هیتلر نمیگفت و اینکه اطلاعاتی هم که داره همینجا در انگلیس در دانشگاه به دست آورده شروع کرد که آره هیتلر اصلاً آلمانی نبود و اتریشی بود. دلیل اصلی هم که موفق شد سر قدرت بمونه ایجاد خفقان و از بین بردن مخالفینش بود و خلاصه با زوز مردم آلمان رو مجبور کرده بود پی حرفش برن. البته منکر این امر هم نمیشد که زمانی که هیتلر در آلمان به قدرت رسید وضعیت اقتصادی آلمان افتضاح بود و هیتلر موفق شد یکسری تغییرات اساسی ایجاد کنه.

حقیقتش من خیلی در مورد هیتلر اطلاعات ندارم و نمیدونم که حرفهایی که الیزابت زد درست هستن یا نه اما مسلماً حرفهایی که زده رو اینجا در انگلستان توی کتاب های تاریخ انگلیسی ها خونده و هیتلر هم که دشمن اصلی انگلیسی ها بود پس نمیشه مطمئن بود که تمام این حرف ها حقیقت داره. غیر از اون، یکم غیر منطقی به نظر میرسه که هیتلر تونسته باشه بدون حمایت مردم آلمان و با زوز اون ها رو به جنگ وادار کرده باشه و تا اون حد هم در جنگ موفق شده باشه.

در هر حال باید بگردم ببینم میتونم یه کتاب از یک تاریخ دان بی طرف در مورد هیتلر پیدا کنم! اگر کسی سراغ داره خوشحال میشم اسم کتاب و نویسندش رو توی کامنت برام بنویسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 1:0  توسط آرش  | 

بي انتها بود مثل آبي دريا، زيبا بود مثل غروب خورشيد و دلچسب بود مثل بوييدن گلهاي مريم
اما اين بهار دوست داشتني ! ايا ممكن است روزي تمام شود
قشنگ ترين ترانه ها ،سبز ترين بهار ها ،قرمز ترين شادي ها ومهربان ترين گلها را تقديمت مي كنم،
آرزو هايم ،آرزوهاي توست.

اي كاش بزرگ نمي شدم. اي كاش همان كودكي بودم كه نمي دانست،هيچ چيز را نمي دانست.
سكوت همه فضاي خالي وجودم را پر مي كند.
كاش مي شد اين سكوت با پلك زدنهايت به پايان رسد و ديگر هيچ وقت اين سكوت مرگبار به سراغم نيايد.
عطر عبورت روزها در ياد هست.
نگاه پر معنايت شب ها چراغم است.
تو دريايي تريني ، آبي وآرام وبي پايان ، ولي من موجي گرفتار اسير دست طوفان هستم.
كاش مي شد دستانت مرا از دست طوفان وحشتناك و دلهره آور نجات دهد.
‌‍‌( تنها تر از هميشه )
+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 0:56  توسط آرش  | 


خيالم خيس شبنم. روي گلبرگ ياد چشم تو خواب
نمي دوني چه سخته.نميدوني چقدر سخته نبودت
دلم بي تو ميميره منم ديوونه ناز وجودت
آخ دلم آخ دلم هواتو كرده نازنينم
نمي خوام بي تو دنيا رو ببينم

آخ دلم هواتو كرده شبيه گريه كردن وقت بارون
مثل آواز غصه واسه قلبي شكسته و پريشون
دلم مي گيره بي تو چه بغضي دارم از حرفهاي دوري
چشام چشماتو مي خواد براي ديدنت گم شد تبوري
آخ دلم آخ دلم هواتو كرده نازنينم
نمي خوام بي تو دنيا رو ببينم

تو آفتابي تريني تماشايي تويي تو موج دريا
نفس گير نبودت چقدر خالي جاي عطرت اينجا
دلم هواتو كرده چه تنهايي من تاريك و سرده
يه عمره بي قراره مي خواد دور و بر چشمات بگرده
آخ دلم آخ دلم هواتو كرده نازنينم
نمي خوام بي تو دنيا رو ببينم .
‌( تنها تر از هميشه )












 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/11/25ساعت 0:55  توسط آرش  | 

یک بررسی روانشناسانه

ماهنامه آفتاب. سال سوم، شماره 24، فروردین 1382 

بررسی خود را با پرسش درباره معضلی آغاز می‌کنیم که امروز جهان با آن دست به‌گریبان است. پرسش پیش روی ما چنین است: چرا جنگ؟ چرا تمام تلاش های بین‌المللی و کوشش‌های سازمان ملل و تظاهرات گسترده ضد جنگ در گوشه و کنار جهان بی‌نتیجه ماند و ندای صلح‌طلبی وجدان‌های بیدار، جز صدای مهیب موشک‌های آمریکایی و انگلیسی و شیون زنان و گریه کودکان عراقی پژواکی نداشت؟ «انسان متمدن» دگربار همچون غارنشینان وحشی عصر حجر به‌جان یکدگر افتاده است؛ این بار نه با پاره سنگ که با سلاح‌های خوفناک انباشته در زرادخانه‌ها. شرم‌آورتر آنکه حتی سخن از بکارگیری سلاح های اتمی و شیمیایی به‌میان آمده است.

آری، باز عفریت جنگ سایه‌های شوم خود را بر جهان افکند ه است و قربانی می‌طلبد، ویرانی به‌بار می آورد، زن و مرد و کودک و پیر و جوان را از خانه و کاشانه شان آواره می کند و حلقه ای به زنجیر شوربختی بشر می افزاید. این بار در خاور میانه، در کناره خلیج فارس، در همسایگی سرزمین ما ایران، برای چندمین بار جنگ چهره کریه خود را به نمایش گذاشته است. نخستین جنگ در قرن بیست و یکم میلادی، با ابعادی گستره و جهانگیر آغاز شده است و پیامدهای آن می رود که نه تنها منطقه خاور میانه، که سیمای جهان را دگرگون سازد. هنوز زخم گران کشتگان و معلولان و قربانیان ایرانی و عراقی جنگ هشت ساله در دل و جان بازماندگانشان التیام نیافته و یاد روزهای دهشتناک حملات موشکی و صدای برخورد موشکهای مرگبار و بمباران شهرها در خاطر مردم ایران زنده است و هنوز مردم ستمدیده عراق از کابوس اولین جنگ خلیج فارس در سال 1991 میلادی بیدار نشده اند که باز ضجهء مادران و پدران داغدیده را از آنسوی مرزها می شنویم و شهرهای یکی پس از دیگری در آتش خشم و کین می سوزد و ساکنان جهان، بهت زده و درمانده، این فاجعه را به تماشا نشسته اند.

آیا علل اصلی بروز پدیده شوم جنگ را تنها باید در جهان سیاست و دنیای اقتصاد جست و جو کرد؟ بی تردید قدرت طلبی و زیاده خواهی و میل به جهانخواری قدرت های کوچک و بزرگ یکی از علل وقوع جنگهاست. ولی به گمانم پدیده جنگ پیچیده تر از اینهاست. من در این گفتار می کوشم تا با یاری گرفتن از آراء و افکار و نظرات دو متفکر بزرگ، آلبرت انیشتن و زیگموند فروید، و در پرتو تجربه دو جنگ جهانی، به این پدیده از منظری دیگر بنگرم و به دور از جار و جنجال های تبلیغاتی و تصاویر و گزارش های نه چندان واقعی شبکه های رادیویی و تلویزیونی جهان، یکی از جنبه های پیچیده این پدیده را  نشان دهم.

*   *   *

پیشینه جنبش صلح

در آغاز به رویدادهای هفتاد سال پیش از این نگاهی می کنیم؛ چند سال پیش از شروع دومین جنگ جهانی.

 سال 1932 میلادی است. فاشیست ها در ایتالیا قدرت را به دست گرفته اند و در آلمان نیز  حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان به رهبری آدولف هیتلر با بحران آفرینی و ارعاب و ضرب و شتم مخالفان و دگراندیشان، زمینه استقرار نظام تمامیت خواه نازیسم را فراهم می آورد. در شرق اروپا نظام کمونیستی و در رأس آن استالین پایه های حکومت ترس و ترور خود را با «پاکسازی» معترضان و منتقدان و قتل مخالفان استحکام بخشیده است. آمریکای شمالی و بخش بزرگی از اروپا را بحران اجتماعی گسترده و رکود اقتصادی همه جانبه ای دربرگرفته است و میلیونها بیکار در وضعیت اسفباری روزگار می گذرانند. ژاپن سرزمین منچوری را در شمال شرقی چین اشغال کرده و دیرزمانی است که موسولینی، دیکتاتور ایتالیا، چشم طمع به حبشه و لیبی و شمال آفریقا و آلبانی و منطقه بالکان دوخته است. نظام های توتالیتر در گوشه و کنار جهان پا می گیرند و شبح شوم جنگ در راه است.

سال 1932 میلادی است. هنوز نه آلبرت انیشتن یهودی از آلمان رانده شده و نه زیگموند فروید یهودی از اتریش. انیشتن جنگ جهانی اول را تجربه کرده و کشتار و آوارگی هزاران هزار انسان و ویرانی شهرها را به عین دیده است. او با آگاهی و دانش به این واقعیت تلخ که اکنون با پیشرفته علم و فن آوری جدید و به ویژه با سوءاستفادهء مخرب از نظریه های علمی اش می توان جهان را به نابودی کشاند، به «عذاب وجدان» دچار گشته و سرسختانه علیه وقوع جنگ به پاخاسته است. در این سالها شهرت او بیشتر به خاطر کوشش های صلح دوستانه اش است تا نظریه های علمی اش. به باور او «هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته است». او خطر بروز جنگ جهانی جدیدی را احساس کرده است و در گفت و گویی می گوید: «هر جنگ حلقه ای است که به زنجیر بدبختی بشر افزوده می شود و مانع رشد انسان می گردد. از این رو سرپیچی عده ای هر چند کم از شرکت در جنگ، می تواندنمایشگر اعتراض عمومی علیه آن باشد. توده های مردم، اگر که در معرض تبلیغات مسموم قرار نگیرند، هرگز هوای جنگ در سر ندارند. باید به آنها در مقابل این تبلیغات مصونیت داد. باید فرزندان خود را در مقابل نظامیگری «واکسینه» کنیم؛ و این کار زمانی ممکن می گردد که آنان را با روح صلح طلبی تربیت کنیم. بدبختانه ملت ها با هدف های نادرست تربیت شده اند. در کتاب های درسی به جنگ ارج می نهند و وحشت و خرابی های آنرا نادیده می گیرند و از این طریق کینه توزی را به کودکان تلقین می کنند. سلاح ما خرد ماست، نه توپ و تانک. اگر تمام نیرویی که در یک جنگ به هدر می رود در خدمت سازندگی به کار می گرفتیم، چه جهان زیبایی می توانستیم بسازیم. یک دهم از نیروی تلف شده در جنگ جهانی اول و بخش کوچکی از ثروتی که برای تولید تسلیحات و گازهای سمی از میان رفت، کافی بود تا زندگی بایسته ای برای انسانهای کشورهای درگیر جنگ فراهم آورد و از فاجعهء گرسنگی و بیکاری جلوگیری کرد. ما امروز به همان اندازه که برای جنگ ایثار و ازخودگذشتگی نشان دادیم، باید در راه صلح نیز آمادهء فداکاری باشیم. هیچ چیز برای من مهمتر از مسألهء صلح نیست. نه سخن من و نه دانش من قادر به تغییر ساخت جهان نیست. اما شاید ندای من بتواند در خدمت امری بزرگ قرار گیرد؛ ندایی که اتحاد انسان ها و صلح در جهان را فریاد می زند».

ژوییه سال 1932 میلادی است. هنوز نهادی به نام «سازمان ملل متحد» تشکیل نشده است. «جامعه ملل» که از اوایل سال 1920 میلادی تأسیس شده است، دربرگیرندهء همهء کشورهای جهان نیست؛ نه ایالات متحدهء آمریکا در آن عضویت دارد و نه روسیهء شوروی، برزیل، مصر و ... تنها 45 کشور در «جامعه ملل» که مقر آن در ژنو است، عضویت دارند. ژاپن و آلمان در سال 1933 و ایتالیا دو سال بعد، این سازمان را ترک می کنند. عدم توانایی کافی برای مقاومت مؤثر در برابر تجاوزات توسعه طلبانهء برخی از کشورها – از آنجمله ژاپن، آلمان، ایتالیا و روسیهء شوروی – از اعتبار و اقتدار «جامعه ملل» به طور چشمگیری کاسته است. این سازمان به هنگام وقوع جنگ جهانی دوم که در واقع با تجاوز آلمان به لهستان در سال 1939 آغاز شد، نتوانست هیچ گونه عکس العملل از خود نشان دهد و عملاً تماشگر یکی از فجیع ترین حوادث تاریخ بشر شد.

در آن سالها جنبش های صلح طلبانه به گونه ای که امروز در جهان و به ویژه در اروپای غربی و ایالات متحدهء آمریکا فعالیت می کنند، وجود نداشت. تنها اقلیتی از آزاداندیشان صلح طلب در پی چاره جویی بودند تا افکار عمومی جهان را علیه جنگ طلبی بسیج کنند. در میان صلح طلبان آن دوران، از آلبرت انیشتن به عنوان یکی از مصمم ترین و فعال ترین مخالفان جنگ باید نام برد.

سی ام ژوییه سال 1932 میلادی است. انیشتن و دوستانش برتراند راسل، رومان رولان، اشتفان تسویگ، کارل فون اوسیتسکی و دیگران بر این باورند که بین المللی از دانشمندان و نویسندگان و روشنفکران جهان قادر خواهد بود در برابر بی مسئولیتی قدرتمندان سیاسی، افکار عمومی جهان را علیه جنگ طلبی و تسلیحات بسیج کند. در پیگیری این امر بود که آلبرت انیشتن به رغم آنکه اعتقاد چندانی نیز به روانشناسی نداشت، در نامه ای به زیگموند فروید از او می خواهد تا مسئله ممانعت از جنگ را از منظر روانشناسی بررسی کند.

 

پرسش انیشتن: چرا جنگ؟

انیشتن به عنوان محقق علوم طبیعی در جست و جوی راه حل عملی پیشگیری از وقوع جنگ است. او که به استدلال قیاسی دقیق عادت کرده، امیدوار است که با نظریه پردازی و طرح استدلال های محکم علمی، شوق انسانها به شرکت در جنگ را نه تنها تضعیف که به کل بتوان از میان برداشت. انیشتن نامه خود به فروید که تاریخ 30 ژوییه سال 1932 میلادی را بر پیشانی دارد، با این پرسش آغاز می کند: «آیا در مقابل فاجعهء شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟»

انیشتن انسانی آزاداندیش بود. او به معنای واقعی کلمه «جهان وطنی» بود؛ شهروند جهان بود و از این رو احساسات ملت گرایانه/ ناسیونالیستی در وجودش طغیان نداشت. به همین دلیل نیز جنبه های تشکیلاتی مسئلهء ممانعت از جنگ برایش ساده می نمود. او در نامه اش به فروید تصور خود از تشکیل نهادی بین المللی که در موارد بروز اختلاف میان کشورها و دولتها، وظیفهء داوری و حکمیّت را به عهده می گیرد چنین بیان می کند: «برای دولتها این امکان وجود دارد که به منظور بررسی همهء اختلافات موجود، به تأسیس ارگانهای قانونگذاری و قضایی واحدی اقدام نمایند. وظیفه دولتها آن است که تمام قوانین موضوعه این ارگانهای مقننه را به رسمیت بشناسند، همهء اختلافات را در دادگاه ها مطرح کنند و تصمیمات آنرا بدون قید و شرط بپذیرند و اقدامات تعیین شده را به مرحله اجرا درآورند. اما در اینجا به اولین مشکل برمی خوریم: اگر برای اجرای تصمیمات متخذه، اختیارات و قدرت کافی در دست چنین نهادی قرار نداشته باشد، امکان تأثیرپذیری آرا چنین محکمه ای از عوامل غیر حقوقی بیرونی بسیار است. لاینفک بودن حقوق و قدرتِ واقعی انکارناپذیر است. زمانی آرا و تصمیمات نهادی حقوقی به عدالت اجتماعی مطلوب نزدیک می شود که به نام و به سود جمع باشد و ضمانت اجرایی نیز داشته باشد تا بتواند عدالت مطلوب را به دیگران بقبولاند. حال که ما دارای چنین سازمان مستقل و فرادولتی نیستیم که بتواند آرای خود را به صورت قانونِ مدون عرضه کند و تصمیمات خود را بی چون و چرا به مرحلهء اجرا درآورد، ناگزیر به این نتیجه می رسیم که چشم پوشی بدون قید و شرط دولت ها از بخشی از «حق حاکمیت» خود و تحدید آزادی عملشان، تنها را تأمین امنیت جهانی و بدون تردید تنها راه برقراری صلح و امنیت است».

می بینیم که تصورات انیشتن از تشکیل نهادی جهانی برای رفع اختلافات بین المللی، به تشکیلات «سازمان ملل متحد»، یعنی آنچه در سال 1945 میلادی پا گرفت و تا به امروز پابرجاست، بسیار نزدیک است. اما ما شاهد بودیم که این نهاد عریض و طویل نیز در شش دههء گذشته قادر به جلوگیری از بروز جنگ و درگیری های خونین منطقه ای نبوده است. متأسفانه در ماه های اخیر نیز سازمان ملل متحد به رغم تلاش های گسترده، قادر به حل اختلاف آمریکا و عراق از راه های مسالمت آمیز نبود و نه تنها مصوبات اجلاس عمومی، بلکه تصمیمات شورای امنیت این نهاد بین المللی نیز کاری از پیش نبرد و در مجموع قادر به ممانعت از جنگ نشد. در مورد مسئلهء فلسطین و اشغال این سرزمین نیز سازمان ملل و نهادهای وابسته به آن، بیش از پنج دهه است که به رغم ده ها مصوبه و تذکر، موفق به رفع اختلافات میان طرف های در گیر نشده است.

البته انیشتن در آن زمان نیز در طرح نظراتش، به ناتوانی تشکیلاتی و موانعی که بر سر تحقق چنین نهادی قرار دارد، به خوبی واقف بود. از این روست که پرسش «چرا جنگ؟» را این بار با کارشناس دانش روانشناسی و پدیدآورندهء روانکاوی جدید در میان گذاشته است و راهکار جلوگیری از جنگ را نیز نزد او می جوید. انیشتن در ادامهء نامه اش به فروید با اشاره به ضعف های چنین نهادی، می نویسد: «با نگاهی به تلاشهای بی تردید جدی و در عین حال بی نتیجه ای که در دهه های اخیر به منظور دستیابی به این هدف انجام شده است، نیروهای عظیم روانی را می توان احساس کرد که این کوشش ها را بی اثر می کنند. برخی از این نیروها آشکارا قابل شناختند. محدودساختن امتیازات حقوقی لایه های حاکم در هر کشوری با قدرت طلبی آنها در تضاد قرار دارد. این قدرت طلبی سیاسی اغلب از مجرای تلاشهای مادی اقتصادی قشر قدرت طلب دیگری تغذیه می شود. منظورم آن معدود افراد صاحب نفوذ در هر جامعه است که به ارزش های اجتماعی اعتنایی ندارند و جنگ و تولید و خرید و فروش تسلیحات برایشان به معنای منافع شخصی و گسترش دایرهء قدرتشان است.

حال این پرسش اساسی پیش می آید که چگونه این اقلیت قادر است تودهء مردم را جهت نیل با امیال و خواستهای خود به خدمت گیرد؟ (منظورم از توده مردم کسانی نیز هست که به عنوان سرباز با درجات مختلف، جنگ را حرفهء خود کرده اند؛ با این تصور که از این طریق به بهترین وجه در خدمت ملت خود قرار دارند و حتی در مواردی معتقدند که تجاوز بهترین شیوهء دفاع است). به نظر می رسد که نخستین پاسخ به پرسش فوق این است که اقلیت حاکم با در اختیار داشتن نهادهایی از قبیل مدارس، وسایل ارتباط جمعی و حتی در بیشتر مواقع با در دست داشتن تشکیلات مذهبی، قادر است بر احساسات توده وسیع مردم حکومت کند و آنان را به ابزار بی ارادهء نیل به هدفهای خود تبدیل کند.

اما این پاسخ روشنگر تمام مناسبات موجود نیست. چرا که در اینجا این پرسش پیش می آید که چرا توده ها اجازه می دهند که با وسایل مذکور، آنان را تا مرز جنون، خشم و قربانی شدن بکشانند؟ آیا این امر ناشی از وجود غریزهء نفرت و نابودی در درون انسانهاست؟ آیا این عارضه در حالت عادی خفته، ولی در مواقع غیرعادی پدیدار می گردد و قابل تحریک است و به سادگی به جنون توده ای می تواند تبدیل شود؟ چنین به نظر می رسد که درک تأثیرات این عقده شوم به حل مسئله یاری خواهد کرد و تنها کسی که به غرایز انسانی آشناست، قادر است به این پرسش ها پاسخ دهد. آخرین پاسخ باقی مانده آنکه آیا هدایت رشد روان انسان در جهتی که توان مقابله با جنون نفرت و نابودی را داشته باشد، امکان پذیر است؟ منظورم در اینجا نه فقط مردم عادی، بلکه بنا بر تجربیات زندگیم، درست همین به اصطلاح روشنفکرانند که بیش از همه و به سادگی تحت تأثیر تلقینات توده گیر قرار می گیرند؛ زیرا اینان بلاواسطه از تجربه های زندگی روزمره خود الهام نمی گیرند، بلکه به راحتی و کاملاً جلب آنچه که می خوانند می شوند.»

 

پاسخ زیگموند فروید

مخاطب این نامه زیگموند فروید است. فروید سالها پیش از این، نظرات خود را پیرامون جنگ در مقاله ای طرح کرده بود. او در ماههای مارس و آوریل سال 1915 میلادی، درست شش ماه بعد از شروع جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین «سرخوردگی از جنگ» و «رابطهء ما با مرگ»، نظرات خود را دربارهء پدیده جنگ و مرگ بیان داشت. این دو مقاله بعدها در مجموعه آثار او زیر عنوان «مباحثی روزآمد دربارهء جنگ و مرگ» انتشار یافت. فروید، برعکس انیشتن، به کارگیری خِرَد و استدلال منطقی را راه مناسبی برای هدایت رشد روان انسانها در جهت مقابله با جنگ نمی داند. او معتقد است که معقول ترین و تیزبین ترین و زیرک ترین انسانها، تحت شرایطی، برده و مقهور احساسات و غرایز خود می گردند. او سهولت بسیج مشتاقانه انسانها برای شرکت در جنگ را در وجود غریزهء تخریب می داند و نه تنها امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها ندارد، بلکه وجود آنرا لازمهء ادامه حیات می داند.

زیگموند فروید در آغاز نامه ای که در پاسخ به انیشتن می نگارد، خاطر نشان می کند که در واقع مخاطبان اصلی پرسش «چرا جنگ؟» دولتمردان جهانند و نه او. اما بعد می پذیرد که تنها در محدودهء دانش خود، یعنی از دیدگاه روانشناسی، به مسئلهء جلوگیری از جنگ بپردازد و در عین حال متذکر می شود که نباید از او انتظار داشت تا پیشنهادهایی عملی در این مورد ارائه دهد. فروید سپس با تأیید تقریبی سخنان انیشتن، بررسی خود را با توضیح بیشتر در مورد نسبت «حقوق» و «قدرت» آغاز می کند؛ یعنی آنچه آنیشتاین نیز در نامه اش به آن اشاره نموده بود. فروید می نویسد: «بررسی نسبت حقوق و قدرت بهتر نقطهء شروعِ بحث ماست. اجازه می دهید که من واژه «قدرت» را با واژه زننده و خشن «زور» تعویض کنم؟ امروز برای ما حقوق و زور در تضاد با یکدیگرند. با این همه به سادگی می توان نشان داد که اولی (حقوق) از دومی (زور) پدید آمده است و اگر به منشأ پیدایش مسئله بنگریم، حل آن به سادگی برایمان امکان پذیر خواهد بود.

 

نسبت «حقوق» با «زور»

اصولاً تضاد منافع میان انسانها با توسل به زور خاتمه پیدا می کند. این اصل در دنیای حیوانات نیز که انسان نباید خود را از آن جدا بداند، مصداق دارد. گو این که برای انسانها اختلاف عقیده نیز به تضاد منافع افزوده می شود که به بالاترین حد از انتزاع می رسد و برای خاتمه دادن به آن به روشی دیگر نیاز داریم. اما این مشکل بعدی ماست. در آغاز و در زمانی که انسان ها به صورت گَله زندگی می کردند، زور بازو بود که تعیین می کرد چه چیز به چه کسی تعلق دارد و از اراده و خواست چه کسی در پیشبرد کارها باید پیروی کرد. قدرت بازو به زودی جای خود را به استفاده از ابزار تولید داد. پیروزی از آنِ کسی بود که بهترین اسلحه ها را در اختیار داشت و یا به بهترین وجه از آنها می توانست استفاده کند. با پیدایش اسلحه، برتری فکری جای زور بازو را گرفت. هدف اصلی جنگ این بود که طرف مقابل با خساراتی که به او وارد می شود و با از بین بردن نیروی او ، مجبور به چشم پوشی از خواست ها و دعوی های خود شود. این امر زمانی کاملاً به نتیجه می رسید که پیروزی پیاپی بر قدرت رقیب و به یا عبارتی، نابودی و کشتن او امکان پذیر می بود. این شیوه برای فاتح دو امتیاز در بر داشت: نخست آنکه دشمن امکان تجهیز مجدد نداشت و دیگر آنکه سرنوشت او مایه عبرت دیگران می گشت. افزون بر اینها، کشتن دشمن سبب ارضاء یکی از غرایز انسان است که بعداً بدان پرداخته خواهد شد. البته نابودی دشمنِ مغلوب در تضاد با این اصل قرار دارد که با ارعاب دشمن می توان او را در خدمت خواست های خود مورد استفاده قرار داد. از این رو قدرتِ غالب به جای کشتن قدرتِ مغلوب، او را مقهور و مطیع خود می کند. به هر حال، می بینیم که منشاء پیدایش حاکمیت قدرت های بزرگ، زور صرف یا نیروی متکی به دانش آنهاست».

فروید معتقد است که امروز هم به رغم تغییر و تکامل شیوه های حکومتی، باز تنها راه رسیدن به حق، زور است. البته این بار نیز زور با همان هدف و ابزار عمل می کند و خود را در مقابل کسانی که به مقاومت برخاسته اند، باز می یابد؛ تنها با این تفاوت که این بار زور شکل فردی ندارد، بلکه قدرتی اجتماعی است. زیرا شکست زور فقط از طریق اتحاد اجزا جامعه امکان پذیر است. این اتحاد موجد حقوقی است که در برابر ابراز قدرت فردی هر یک از افراد جامعه قرار دارد. اما گذار از زور به حقوق جدید، منوط به شرطی روانشناسانه است؛ و آن این که اتحاد همگانی می باید ثبات و تداوم داشته باشد. اگر هدف اتحاد فقط مبارزه با قدرتی برتر باشد و پس از پیروزی از هم پاشیده شود، کاری از پپش نرفته است. چون نیروی بعدی که خود را قویتر می یابد، می کوشد که حاکمیتی مبتنی بر زور برپا سازد و این دور باطل تا ابد تکرار خواهد شد. از این رو همبستگی اجتماعی همواره باید پابرجا بماند، سازماندهی گردد و قوانین و مقرراتی پدید آید که از استیلای مجدد زور جلوگیری کند. از همه مهمتر، نهادهایی استقرار و استقلال یابند که بر اجرای قوانین نظارت کنند. در چنین شرایطی، غلبه بر زور فردی و انتقال قدرت به مجموعه ای بزرگ که مبتنی بر پیوند احساسی اعضایش قرار دارد، امکان پذیر می گردد. در جامعه ای متشکل از عناصر متساوی الحقوق، روابط موجود بسیار ساده خواهد بود؛ چرا که قوانین این مجموعه، آزادی های فردی را تعیین و تضمین و تحدید می کند و از این طریق، همزیستی اعضای جامعه را ممکن می سازد.

 

«صلح ابدی» 

فروید در اینجا طرحی را که از جامعه ایدآل/ کمال مطلوب خود ریخته است، پنداری بیش نمی خواند و می نویسد: «اما چنین آرامشی تنها در عالم نظر متصور است و در عمل وضعِ پیچیده ای پیدا می کند؛ چرا که اجتماع در آغاز دربرگیرنده افرادی با قدرت و امکانات نابرابر است.  مردان و زنان، پدران و مادران و فرزندان، و پس از جنگ و انقیاد، فاتح و مغلوب که به ارباب و بنده تبدیل می گردند. بنابراین حقوق اجتماعی مبین نابرابری موازنه قدرت می گردد. پایه های قوانین به وسیله و برای قدرت حاکم گذارده می شود و فرودستان از حقوق کمتری برخوردار خواهند شد. از این پس دو حوزهء تخطی و تحول حقوقی در جامعه پدید می آید. یکی شامل افرادی از قدرتمندان که می کوشند محدودیت های قانونی موجود را نادیده گیرند و از حاکمیت قانون به حاکمیت مجدد زور بازگردند. دیگر کوشش مدام محرومان جامعه است به منظور دستیابی به قدرت بیشتر و تغییر قوانین موجود و همراه آن دسترسی به اصل برابری قانونی. جریان دوم به ویژه زمانی معنا و اهمیت پیدا می کند که در نهاد جامعه واقعاً خواست جابجایی قدرت پدید آید. این امر در لحظات تاریخی متعددی به وقوع می پیوندد. در این حالت، حقوق به تدریج خود را با موازنه قدرت جدید تطبیق می دهد. یا آنکه طبقه حاکم – آنچنان که اغلب اتفاق می افتد – تن به این دگرگونی نمی دهد و در صورت پافشاری طرفین، شورش و طغیان و جنگ داخلی (انقلاب) در می گیرد و همراه با آن برای مدتی قوانین ملغی و زورآزمایی تازه ای آغاز می شود که با جایگزینی نظم حقوقی جدیدی پایان می گیرد. با این همه تغییر قوانین حقوقی از راه های مسالمت آمیز نیز امکان پذیر است که مستلزم دگرگونی فرهنگی اعضا جامعه است. خاصه آنکه ضروریات، احتیاجات و نقطه نظرات مشترک که برخاسته از همزیستی بر روی کره خاکی است، حل اختلافات را تسریع می کند و امکان رفع صلح آمیز آن را مرتباً افزایش می دهد.

با نگاهی گذرا به تاریخ بشر، می بینیم که همواره اختلافاتی میان یک یا چند موجودیت اجتماعی، اختلافاتی میان واحدهای کوچک و بزرگ شهری، منطقه ای، میان قبایل، اقوام، ملت ها، امپراتوری ها وجود داشته است که اغلب با زورآزمایی و جنگ خاتمه یافته است. چنین جنگ هایی یا با غارت و یا با انقیاد کامل و استیصال یکی از طرفین پایان می گیرد. البته در باره فتوحات جنگی نمی توان یکسان داوری کرد. برخی مانند مغولها و ترکها فقط بدبختی و سیه روزی به بارآوردند. در مقابل برخی با ایجاد واحدهای اجتماعی بزرگتر، به انتقال و تبدیل زور به به حقوق یاری رساندند و امکان توسل به زور را از میان برداشتند و با برپایی نظام حقوقی جدید، سبب رفع اختافات شدند. برای مثال فتوحات رومی ها، برای کشورهای سواحل مدیترانه، صلحی باارزش درپی داشت و هوس کشورگشایی پادشاهان فرانسه، کشوری مستعد صلح و جامعه ای شکوفا پدید آورد.

گرچه این سخن متناقض می نماید، ولی باید اذعان کرد که جنگ وسیله ای نامناسب برای برقراری «صلح ابدی» نیست؛ چرا که قادر است واحدهای بزرگی را پدید آورد که در محدودهء آنها قدرت مرکزی مقتدری، وقوع جنگ های تازه را غیر ممکن سازد. اما در واقع به درد این کار نیز نمی خورد، چون نتیجه فتوحات دوام نمی یابد و واحدهای جدید اغلب در اثر وحدت اجباری بخشهای مختلف، به زودی از هم می گسلند».

پیشتر دیدیم که انیشتن در نامه اش، تصور خود از تشکیل نهادی بین المللی به منظور حل اختلافات میان دولتها را مطرح کرد ، ولی همزمان به موانعی نیز که بر سر تشکیل چنین نهادی قرار دارد، اشاره نمود. فروید اما امید چندانی به تأثیر و کارآیی چنین نهادی ندارد. او در بررسیهای خود نیز به رغم ستایش از کوششهایی که تا آن زمان به منظور تشکیل و توسعهء «جامعه ملل» انجام گرفته است، به فقدان شرط لازم برای تحقق این امر اشاره می کند و می نویسد: «جامعه ملل ناتوان است و تنها زمانی قادر است قدرت و امکانات لازم را به دست آورد که اعضاء اتحادیه جدید، یعنی یکایک کشورهای عضو، چنین اقتداری را به او واگذار کنند. با آنکه پاگیری «جامعه ملل» یکی از نادرترین کوششهای تاریخ بشر، یا حتی نخستین کوشش، با ابعادی بدین گستردگی است، اما در حال حاضر نه تصور از اقتداری واحد و مبتنی بر اتفاق رأی وجود دارد و نه امید به تحقق آن. اینکه امروزه ملتها می کوشند ایدآل های ملی خود را بریکدیگر تحمیل کنند، بر کسی پوشیده نیست. برخی افراد پیشگویی می کنند که تنها بسط و نفوذ افکار بلشویکی در جهان قادر به ممانعت از جنگ خواهد بود. اما امروز ما با چنین هدفی فاصله دوری داریم و شاید تنها از طریق جنگ های داخلی هولناک قابل حصول باشد. بنابراین چنین به نظر می رسد که در حال حاضر کوشش برای جایگزین کردن قدرت مطلوب به جای قدرت واقعی، محکوم به شکست است. خطاست اگر در محاسبات خود این واقعیت را نایده گیریم که حقوق، بدواً زور صرف بوده است. چنانکه حتی امروز هم از اتکاء به زور نمی توان چشم پوشید».

به گُمانم بررسی موجز فروید از نسبت زور و حقوق و استدلال های او در این زمینه، هنوز هم به قوت خود باقیست. به ویژه امروز که بار دیگر جنگی تمام عیار در جریان است، وقتی ناتوانی سازمان ملل و حتی واماندگی اکثریت اعضای آن را در مقابله با اعمال قدرت و ترکتازی یکی از اعضای زورمند آن می بینیم، سخنان فروید و قطع امید از نقش و اقتدار نهادهایی چون «جامعه ملل» در آن دوران برای پیشگیری از وقوع جنگ، برایمان قابل درک است. ما در وقایع اخیر شاهد بودیم که سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن، با تمام کوششی که به منظور حل مسالمت آمیز مسئلهء عراق انجام دادند، باز قدر قدرتی و پافشاری دو کشور قدرتمند، یعنی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا، همراه با رفتارهای مستبدانه دیکتاتور عراق، تمام مصوبات مجمع عمومی و شورای امنیت سازمان ملل را بی اثر کرد و این بار «زور» بر «حقوق بین الملل» فائق آمد.

 

بررسی پدیده جنگ در پرتو آموزه غرایز

اما آنچه در بررسی حاضر برای ما بیش از جنبه های حقوقی و تشکیلاتی مسئله اهمیت و جذابیت دارد، آگاهی از آراء و افکار فروید به عنوان دانشمندی آشنا به غرایز انسانی است. انیشتن در پرسش های خود از فروید، به نکته ای اشاره می کند که پاسخ فروید به آن، در واقع شروع بررسی روانشناسانه وی از پدیده جنگ است؛ یعنی آنچه انیشتن مشتاق شناخت از آن است و امید دارد که از این طریق به راهکاری به منظور جلوگیری از بروز جنگ دست یابد. فروید در این بخش از نامه اش به شرح کوتاه آموزه غرایز می پردازد و اشارات انیشتن که سهولت بسیج مشتاقانه انسانها برای شرکت در جنگ را در وجود «غریزه نابودی و نفرت» در نهاد انسان حدس می زد، تأئید می کند. وی سپس جنبه های گوناگون موضوع را به تفصیل بیان می کند. به گُمانم سخنان فروید در این بخش چنان روشن و صریح است که نیازی به توضیح و تفسر ندارد؛ از این رو من در اینجا متن بررسی روانشناسانه فروید از پدیده جنگ را بدون هیچ تفسیری بازگو می کنم.

فروید می نویسد: «ما معتقد به وجود چنین غریزه ای در انسانیم و در سالهای اخیر نیز کوشیده ایم تظاهرات این غریزه را پیگیری کنیم. فرض ما این است که غرایز انسان تنها به دو گونه است: یکی غریزه ای که خواهان صیانت و وحدت است. ما نام «غریزه شهوانی» را برای آن برگزیده ایم؛ تماماً به مفهوم عشق در نزد افلاتون. یا آن را «غریزه جنسی» می نامیم؛ با آگاهی گسترده از مفهوم عام پسند جنسیت. دیگر غریزه ای که خواهان انهدام و کشتار است و ما آن را «غریزه پرخاشگری» یا «غریزه تخریب» می نامیم. می بینیم که در واقع این فقط بیان تئوریک/نظری تضاد معروف میان عشق و نفرت است که شاید رابطه اولیه آن در قطبیت «جاذبه» و «دافعه» نهفته است؛ یعنی آنچه در زمینه تخصصی شما نیز دارای اهمیت است.

اما اجازه دهید که از ارزیابی خیر و شّر به این سرعت نگذریم. هر یک از این غرایز ضروری و حیاتی اند و اثرات مشترک و تأثیرات متقابل آنها، منشاء تظاهرات زندگیست. حال چنین می نماید که هیچ یک از این غرایز بدون دیگری قادر به فعالیت نیست و همواره یکی تا حد معینی با دیگری همراه است. به گونه ای که ما می گوییم: این درهم آمیختگی غرایز است که هدف را تعیین و یا تحت شرایطی، نیل به آن را ممکن می سازد. برای مثال صیانت نفس طبیعتاً منبعث از غریزه شهوانی است، ولی دقیقاً همین غریزه اگر قرار باشد به منظور و مقصود خود دست یابد،نیاز به تعرض دارد. همچنین غریزه عشق با هدفی مشخص، برای به چنگ آوردن شیء مورد نظر، به غریزه تصاحب نیازمند است. جداسازی تأثیرات این دو غریزه، مشکلی بود که مدتها سد راه ما در شناخت آنها شده بود.

به این ترتیب می بینید که رفتار انسانها دارای پیچیدگی مختص به خود است. به ندرت رفتاری را می توان یافت که تنها از یک غریزه متأثر شده باشد؛ چرا که هر کنش و رفتار به گونه ای خودانگیخته، آمیزه ای از غریزه عشق و تخریب است. قاعدتاً انگیزه های بسیاری باید همزمان با هم تلاقی کنند و بر هم تأثیر گذارند تا کنش و رفتار انسان امکان پذیر گردد. حال وقتی انسانها به جنگ فراخوانده می شوند، انگیزه های درونی مختلفی پاسخگوی توافق آنها با جنگ است؛ انگیزه های نیک و بد، انگیزه هایی که با صدای بلند بازگو می شوند و انگیزه هایی که با سکوت برگزار می شوند. ولی بی تردید میل به تعرض و تخریب جزو آنهاست. وقوع وحشیگری های بیشمار در تاریخ، مؤید وجود چنین تمایلاتی است و توانایی آنها را اثبات می کند. مسلماً آمیزش تمایلات و تلاشهای تخریبی با دیگر غرایز شهوانی و معنوی، ارضاء آنها را آسان تر می سازد. گاهی که سفاکی های تاریخ را می نگریم، این تصور در ما قوّت می گیرد که انگیزه های اصیل فقط بهانهء ارضاء امیال تخریبی بوده اند. برای مثال به نظر ما به هنگام وقوع وحشیگری های دادگاه های تفتیش عقاید مذهبی، انگیزه های معنوی در ضمیر خودآگاه جای گرفتند و انگیزه های تخریبی به گونه ای ناخودآگاه آنها را تقویت کردند؛ هر دو مورد مذکور امکان پذیر است.

 

غریزه مرگ

ما در نظریه پردازی هایمان به این نتیجه رسیده ایم که غریزه تخریب در درون هر موجود زنده ای فعال و در تلاش برای فروپاشی آن است. این غریزه می کوشد موجود زنده را به حالت عنصری بیجان بازگرداند؛ و به حق سزاوار است که غریزه مرگ نامیده شود. در حالی که غریزه عشق معرف کوشش های زندگی است. غریزه مرگ زمانی به غریزه تخریب تبدیل می شود که به کمک عضوی از اعضاء بدن، در مقابل شیء مورد استفاده قرار گیرد. به عبارت دیگر، موجود زنده با نابودی بیگانه از حیات خود محافظت می کند. اما بخشی از غریزه مرگ در درون موجود زنده فعال می شود. ما سعی کردیم شماری از پدیده های بهنجار و بیمارگونه را از درونی شدن غریزه تخریب استنتاج کنیم. ما حتی سنت شکنی کردیم و پا از محدودهء عقاید رایج بیرون گذاشتیم و عامل پیدایش «وجدان» را در چرخش غریزه پرخاشگری به درون انسان پیگیری کردیم. شما ملاحظه می کنید که چندان هم بی ضرر و بی خطر نیست اگر غریزه تخریب در مقیاسی وسیع درونی شود؛ چون وضع بیمارگونه و وخیمی را موجب می شود. در حالی که چرخش این غریزه به صورت مخرب به بیرون موجود زنده، می باید اثری تسکین دهنده، آرام بخش و مطبوع داشته باشد. هر چند به این طریق می توان به عذر بیولوژیکی تمام اعمال زشت و کوشش های خطرناکی کمک رساند که در واقع قصد مقابله با آنها را داریم. باید اذعان کرد که درونی یا بیرونی شدن غریزه تخریب، بیش از مقاومت ما در برابر آنها - که حتی مستلزم توضیح و تئوری و نظریه پردازی نیز است – به طبیعت انسان نزدیکتر است. شاید تصور کنید که نظریه های ما نوعی اسطوره شناسی است که حتی خوشایند نیز نیست. آیا هر دانش طبیعی به نوعی اسطوره شناسی منجر نمی شود؟ آیا در فیزیک جز این است؟

از مطالب فوق چنین استنباط می شود که امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها نیست. می گویند در گوشه ای از این کره خاکی سرزمینی خوش آب و هوا یافت می شود که تمام نعم طبیعی و هر آنچه آدمی نیاز دارد به حد وفور در آن وجود دارد و اقوامی در کمال ملاطفت و مهربانی باهم زندگی می کنند و با زور و پرخاشگری و تعرض بیگانه اند. گر چه من نمی توانم باور کنم که چنین انسانهای خوشبختی وجود داشته باشند، با این همه مایلم در باره آنها بیشتر بدانم و با ایشان آشنا شوم. بلشویک ها نیز امیدوارند که بتوانند با مساوات و ارضاء نیازهای مادی جامعه، پرخاشگری انسانها را از میان بردارند. چه خیال باطلی! آنان در حال حاضر به حد کافی اسلحه در اختیار دارند و حتی زحمت این را به خود نمی دهند که پیروانشان را از کینه توزی نسبت به دیگران برحذر دارند. گذشته از اینها، می دانید که هدف ما محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها نیست، بلکه باید کوشید که این گرایش به گونه ای هدایت گردد که به جنگ منجر نشود.

حال اگر تمایل به جنگ از غریزه تخریب سرچشمه می گیرد، می توان با استمداد از رقیب او، یعنی غریزه عشق، به سادگی دستورِالعمل مقابله با جنگ را در آموزهء اسطوره ای غریزه یافت. هر آنچه موجد پیوند احساسی میان انسانها گردد، می باید در مقابله با جنگ به کار گرفته شود. این پیوندها به دوگونه اند: یکی در روابطی نظیر رابطه عاشقانه؛ حتی به مفهوم افلاتونی آن. آنگاه که روانکاوی از عشق سخن می گوید، شرمند نیست؛ چرا که دین هم به بیانی دیگر همین را می گوید: دیگران را همانند خودت دوست بدار. نوع دیگر این پیوند از طریق احساس یگانگی و همانندی پدید می آید. وجوهی که اشتراک مساعی استواری میان انسانها پدید آورد، به تحکیم احساس یگانگی و همانندی یاری می رساند. بخش بزرگی از جامعه بشری بر این وجوه بنا شده است.

حال اشاره شما به سوءاستفاده از اقتدار را بهانه قرار می دهم و به یکی دیگر از طرق غیر مستقیم ممانعت از ابراز تمایلات جنگ طلبانه می پردازم. یکی از جنبه های نابرابری ذاتی و تغییر ناپذیر انسانها این است که به دو گروه رهبر و پیرو تقسیم شده اند. گروه دوم، یعنی پیروان، که اکثریت عظیم را تشکیل می دهند، به مرجع مقتدری نیازمندند که قادر به اخذ تصمیم باشد و آنان هم کم و بیش، بدون قید و شرط از او تبعیت کنند. البته باید بیش از پیش در گزینش گروه هدایت کننده دقت و دغدغه نشان داد تا افرادی با استقلال فکری، جسور و حقیقت جو پرورش یابند و توده های فاقد استقلال  را هدایت و رهبری کنند. طبعاً اجتماعی مرکب از مردمانی که زندگی غریزی خود را مطیع و مقهور دیکتاتوری خرد کرده باشتد، کمال مطلوب به شمار می آید.

می بینید که در زمینه عملی حل مسایل مبرم جامعه، یاری طلبیدن از نظریه پردازان بیگانه با جهان، چندان نتیجه بخش نیست. بهتر آنکه برای حل هر مسئله ای، با پذیرش مخاطرات آن، از ابزاری که در دسترس است بهره جست.

 

علت برآشفتگی ما در برابر جنگ چیست؟    

اما در اینجا مایلم پرسشی را که برای من بسیار جالب است و شما در نامه تان به آن نپرداخته بودید، طرح کنم. راستی چرا ما در مقابل جنگ چنین سخت برآشفته می شویم؟ شما و من و بسیاری دیگر؟ چرا ما به جنگ نیز چون دیگر مصائب آزاردهنده زندگی تن در نمی دهیم؟ آخر جنگ که امری طبیعی به نظر می آید، علل زیست شناختی دارد و عملاً اجتناب ناپذیر است. از این گفته من وحشت نکنید. وقتی قصد بررسی موضوعی را داریم، شاید مجاز باشیم نقاب شایستگی و برتری را که در واقع فاقد آنیم برچهره زنیم و در پاسخ این پرسش بگوئیم: چون هر انسانی حق حیات دارد؛ چون جنگ زندگی سرشار از امید انسانها را تباه می کند؛ چون با اسارت کشیدن انسانها، آنان را خوار و خفیف می سازد و راهی اردوگاه ها می کند؛ چون بر خلاف میلش، او را به کشتار وامی دارد؛ چون ارزشهای مادی گرانبهایی که حاصل تلاش و کوشش و کار انسانهاست، نابود و ویران می کند؛ و ... افزون بر اینها، چون جنگ به شکل کنونی اش دیگر امکان تحقق آرمان قهرمانانه گذشته را دربرندارد و در جنگهای آتی به خاطر تکامل جنگ افزارهای مدرن، نابودی کامل یکی از طرفین و شاید هر دو طرف درگیر را درپی خواهد داشت. تمام اینها درست و چنان انکار ناپذیر که آدمی در حیرت است که چرا تا کنون اجماع و توافقی همگانی در جهت محو و از میان برداشتن جنگ بوجود نیامده است. درباره هر یک از این نکات می توان بحث و مناظره کرد. اما این پرسش پیش می آید که آیا جامعه نیز نسبت به زندگی افراد نباید حق و حقوقی داشته باشد؟ نمی توان همه جنگ ها را از اساس محکوم کرد. تا زمانی که امپراتوری ها و قدرتها و ملتهایی وجود دارند که بی رحمانه آماده نابودی دیگرانند، دیگران نیز باید خود را برای جنگ مسلح کنند.

به بحث مورد نظر برگردیم. به باور من علت اصلی برآشفتن ما در برابر جنگ این است که ما جر این چاره ای نداریم. ما صلح طلبیم، چرا که به دلایل اندامی/ ارگانیک باید چنین کنیم و به همین خاطر نیز نظراتمان به آسانی با استدلال توجیه پذیر است. این نظریه بدون توضیح قابل درک نیست. در زیر می کوشم منظورم را روشن تر بیان کنم: فرایند تکامل فرهنگی از زمانهای بسیار دور ادامه دارد. (می دانم دیگران با علاقه آن را تمدن می نامند). در حقیقت ما همه چیزمان را مدیون همین تکامل فرهنگی هستیم؛ از آنچه بهره برده ایم و از هر آنچه رنج می بریم برخاسته از فرایند تکامل فرهنگیست. تکاملی که علل و آغازش ناروشن، انجامش تامعلوم و برخی از ویژگی هایش به سادگی آشکار است. شاید زمانی این تکامل فرهنگی نسل بشر را از میان بردارد؛ چون کمابیش زیان بسیاری به کارکرد میل جنسی زده است؛ به طوری که امروزه زاد و ولد در میان نژادهای بی فرهنگ و لایه های عقب مانده جامعه بیش از ملل و لایه های اجتماعی با فرهنگ است. شاید این فرایند با اهلی شدن انواع مشخصی از حیوانات قابله مقایسه باشد. بدون تردید فرایند تکامل فرهنگی با خود تغییرات جسمانی نیز در برداشته است؛ اما این تصور که تکامل فرهنگی همان «فرایند تغییرات اندامی» است، هنوز قابل لمس نیست. تغییرات توأم با این تکامی فرهنگی، روشن و چشمگیرند. این تغییرات با بسط انتقال هدفهای غریزی و محدودیت هیجانات غریزی همراه اند. این واقعیت که پیشینیان ما لذت جوتر بوده و میل جنسی بیشتری از ما داشته اند، برای ما بی اهمیت و حتی غیر قابل تحمل است. این که مطالبات اخلاقی و زیباشناختی دلخواه ما تغییر کرده اند، علل اندامی دارد. از ویژگی های روانشناختی تکامل فرهنگی، دو ویژگی از اهمیت بیشتری برخوردارند: یکی قدرت یابی عقل که بر زندگی غریزی غلبه نموده است؛ و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاشگرانه با همه پیامدهای سودمند و تمام عواقب خطرناکش.

نگرش روانی که فرایند تکامل فرهنگی به ما تحمیل کرده است، شدیداً در تضاد با جنگ قرار دارد. از این رو در مقابل جنگ برآشفته می شویم و قادر به تحمل آن نیستیم. این تنها مخالفتی عاطفی و وازنشی عقلانی نیست، بلکه برآشفتن ما صلح طلبان یک نابردباری ذاتی است؛ گویی حساسیتی بنیادیست در شدیدترین حالتش. در واقع چنین می نماید که تحقیری که جنگ بر زیباشناسی روا می دارد، چندان کمتر از وحشیگری هایش مایه بیزاری و مخالف ما با آن نیست.

تا کی باید در انتظار نشست تا دیگران نیز طلح طلب شوند؟ نمی دانم؛ اما شاید خیالبافی نباشد اگر به تأثیر دو عامل که در آینده ای نه چندان دور به جنگ و جنگ طلبی خاتمه خواهند داد، امید ببندیم: یکی نگرش فرهنگی و دیگری ترس موجه از جنگ آتی. نمی توان حدس زد که این راه از چه پیچ و خم هایی خواهد گذشت. اما به جرأت می توان گفت: هرآنچه تکامل فرهنگی را تقویت و تسریع کند، بی گمان کاربردی مثبت علیه جنگ دارد.»

 

منابع:

1-      Warum Krieg? Albert Einstein, Sigmund Freud. Zuerich 1972.

2-      Zeitgemaeßes ueber Krieg und Tod. In: Sigmund Freud. Kulturtheoretische Schriften. Frankfurt 1974

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1383/11/22ساعت 7:13  توسط آرش  | 

خيلي دلم گرفته ... يه چيزي دلمو شکونده...
کمکم کنيد. اگه يکي از شما يه نفر رو دوست داشت و اون نفر مثل سنگ بود چي کار مي کرديد ؟
خيلي دل تنگم
سخته که همش محبت کني و در عوض زخم زبون بشنوي
دلم مي خواد گريه کنم ...

 
باران ... واي باران
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1383/11/22ساعت 4:45  توسط آرش  | 

شیدا جان

عزیزم از همکاری شما در راه اندازی سایت کمال تشکر را دارم .

قربانت آرش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 14:48  توسط آرش  | 

ژوزف گوبلز

پدرش سر کارگر يک کارخانه و مادرش دختر يک آهنگر بود.
وی در سال ۱۸۹۷ يعنی ۸ سال پس از هيتلر به دنيا آمد.پدر و مادرش او را به يک مدرسه مذهبی فرستادند،مدرسه کاتوليکی که گوبلز در آنجا رشد بسياری کرد.گوبلز به لنگ بودن پايش مشهور بود و او را به علت لنگيدن پايش برای سربازی در جنگ جهانی اول نپذيرفتن.
در همان مدرسه مذهبی به علت پيشرفتش به او بورس دادند و به دانشگاهای مشهور آلمان رفت.وی دوره تاريخ را در کلن،برلين،مونيخ،برن،فرانکفورت و هايدلبرگ گذراند و در سال ۱۹۲۱ P.H.D خود را در اين رشته بدست آورد.
گوبلز سعی می کرد در عالم نگارش و نويسندگی پيشرفت کرده و به مقامی برسد.اونمايشنامه و کتاب می نوشت ولی در اين کار موفق نبود.وی به شغل روزنامه نگاری عشق می ورزيد و يک بار در برلين تاگ بلاد شانس خود را آزمود ولی موفق نبود.
درست يک سال بعد شنيد شخصی به نام هيتلر در مونيخ سخنرانی می کند.وی به جمع شنوندگان پيوست و با شنيدن سخنان هيتلر بسيار هيجان زده شد.او به تبليغ هيتلر پرداخت و در دانشگاه مقاله های فراوانی در مورد هيتلر می نوشت.بعد ها رو به سخنرانی آورد و متوجه شد استعداد شگرفی در زمينه سخنرانی دارد.همين سخنرانی ها پای او را به حزب نازی کشاند و به سرعت رشد کرد تا در سال ۱۹۲۸ و در سن ۳۱ سالگی وزير تبليغات رايش سوم شد
گوبلز در زمينه رشد حزب نقش اصلی را ايفا می کرد و تا آخرين لحظه حکومت رايش در صدر حکومت و قدرت قرار داشت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 4:15  توسط آرش  | 

از همه دوستان خوبم ممنونم در جواب این همه لطف شما من نمیدونم چی بگم جز یک چیز که واقعا ممنونم ..........
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 4:6  توسط آرش  | 

 دوستان خوبم برای ارتباط با من به id

aidin_200214

m.e.t.a.l____________________@btinternet.com

یا به ایمیل من

aidin_200214@yahoo.com

فدای همتون آرش

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 3:22  توسط آرش  | 

من دیگه نمیدونم باید در مورد هیتلر چی بگم اما قول می دم در اولین فرصت بیشتر توضیح بدم جون من بدون نظر نرین من دل خشیم به نضرات شماست فدای همتون
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 3:1  توسط آرش  | 

بیتا جان عزیزم ممنونم از نظر خوبت امیدوارم همیشه شاد باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 2:58  توسط آرش  | 

آدولف هیتلر


آدولف هیتلر(۲۰ آوریل، ۱۸۸۹۳۰ آوریل، ۱۹۴۵) پیشوای حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان ( حزب نازی) و آلمان نازی از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵. دارای مقاماتی همچون صدر اعظم آلمان، رئیس دولت، و ریاست ایالات، یک دیکتاتور مطلق.

بسیار سرزنده، با نشاط و سخنرانی با استعداد، هیتلر یکی از مهم ترین پیشوایان تاریخ جهان می باشد و به همین دلیل مورد توجه است. مجموعه ارتشی- صنعتی او توانست آلمان را از بحران اقتصادی ناشی از جنگ جهانی اول خارج سازد و قوای تحلیل رفته آلمان را ترمیم نماید و آن را تبدیل به یکی از قدرت های برتر اروپا نماید.

هیتلر مبادرت به ایجاد یک آلمان بزرگ نمود، یکی از دلایل اولیه و عمده وقوع جنگ جهانی دوم الحاق اتریش و تهاجم به چکسلواکی ولهستان در ۱۹۳۹ توسط او بود. جنگی که بین دو قدرت محور و متفقین در گرفت و در طی این مدت خرابی های بسیاری در اروپا به وجود آمد. هیتلر به طور مستقیم مسئول هدایت و رهبری سیاست نژادی آلمان نازی، کشتار همگانی، مرگ و آوارگی میلیون ها نفر می باشد.او پس از اینکه متوجه نابودی نیروهای رایش سوم شد، قبل از رسیدن نیروهای ارتش سرخ در پناهگاه زیرزمینی خود در برلین دست به خودکشی زد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 2:25  توسط آرش  | 

بنیاد های اندیشه نازی

داروین گرایی جمعی

  • دفاع از خون و خاک ( نمایش رنگ های قرمز و سیاه در پرچم نازی )
  • ایجاد فضای زندگی بیشتر برای آلمان
  • وابستگی به فاشیسم

نازیسم و مکتب هنری رومانتیک

تفکر رقابتی

پشتیبانی مخالفان کمونیسم از جریان‌های فاشیستی

بسیاری از سیاست مداران راست گرا و احزاب سیاسی مختلف در اروپا از پدید آمدن فاشیسم و نازیسم استقبال نمودند. این احزاب مخالف کمونیسم، معتقد بودند که هیتلر منجی تمدن غرب وسرمایه داری در مقابل بلشویسم می باشد. در سال های 1920 و اوایل 1930نازیسم از طرف احزابی چون حزب محافظه کار انگلستان، در اواخر سالهای 1930 و1940 نهضت فالانژیسم اسپانیا، اشخاص سیاسی و نظامی که خواستار ایجاد دولتی با حق رای بودند، و لژیون فرانسویان مخالف بلشویسم (اِل وی اِف) و دیگر مخالفان شوروی حمایت می گردید.

حزب محافظه کار انگلستان و راست گرایان فرانسه در میانه و اواخر سالهای 1930 از رژیم نازی دلسرد شدند و حتی شروع به انتقاد از توتالیتاریانیسم (رژیم حکومت متمرکز در یک قدرت مرکزی) کردند. برخی از مفسران معاصر عقیده داشتند که اعمال این احزاب در حقیقت حمایت از نازیسم می باشد.

نازیسم و نژاد آنگلو-ساکسون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 2:14  توسط آرش  | 

مطابق با کتاب "نبرد من"، هیتلر نظریه سیاسی خود را پس از مشاهدات و تحقیقات دقیق بر روی سیاست امپراطوری مجارستان-اتریش مطرح نمود. او در یک امپراطوری به دنیا آمده بود و تبعه آنجا بود، و معتقد بود که تنوع نژادی و زبانی سبب ضعیف شدن می گردد. البته، او مشاهده نمود که دموکراسی نیز باعث بی ثباتی قوا می گردد، چون که جایگاه قدرت در دستان اقلیت نژادی می باشد، او مدعی بود که دلیل اکثر ضعف ها و بی ثباتی ها امپراطوری می باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 2:2  توسط آرش  | 

نازیسم یا هیتلریسم نوعی از اندیشه فاشیست / دیکتاتوری می باشد. این اصطلاح بارها در ارتباط با دیکتاتوری آلمان نازی از سال 1933 تا سال 1945 ( رایش سوم ) استفاده می گردد. این تفکر توسط حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان ( ان اس دی ای پی یا حزب نازی ) و به وسیله پیشوا آدولف هیتلر مطرح گردید. طرفداران نازیسم نظریه برتری "نژاد آریایی" و ملت آلمان را نسبت به سایر نژادها و ملل مطرح نمودند. نازیسم در آلمان امروزی غیر قانونی می باشد، گرچه بقایا و احیا کنندگان نازیسم مشهور به "نئو ناز 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 1:53  توسط آرش  | 

پرچم نازیامروز اومدیم تا درباره ی آدولف هیتلر حرف بزنیم براستی هیتلر که بود شاید تا اسم هیتلر به گوش هر کسی بخورد یاد کوره های آدم سوزی او می افتد اما واقعیت کار چیزی دیگریست؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/11/21ساعت 1:48  توسط آرش  |